يعنى : چشم ظاهرى مانند كف دست است كه هرگز در غور باطن نرفته « 1 » است ، به خلاف چشم باطن و ديدهء دل كه آن « 2 » چشم باطن « 3 » محيط و مطّلع جميع اشيا است .
[ 1270 ]
چشمِ دريا ديگر است و كف دگر * كف بِهِل و ز ديده در دريا نگر
يعنى : چشم ديدن دريا ديگر است و كف سودن دريا ديگر است . پس ديدن ديگر است و سودن ديگر . « 4 » پس تو كف سودن را بگذار و چشم ديدن به سوى آن دريا برگمار .
يا مراد آن است كه چشم و حقيقت دريا ديگر است و كف و ظاهر دريا ديگر است .
پس تو كف را كه ظاهر است بگذار و در « 5 » ديدن چشم و باطن آن دريا حواسّ باطن خود را فراهم آر .
[ 1272 ]
ما كه كشتيها به هم برمىزنيم * تيرهچشميم و به آب روشنيم
يعنى : وجود ما مردم مانند كشتى است و روح ما مانند آب است و من از كورى خويش آب را نمىبينم كه آن آب
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
است و بس ظاهر
/ A 56 /
و پديد است .
[ 1273 ]
اى تو در كشتىّ تن رفته به خواب * آب را ديدى ، نگر در آبِ آب
[ 1274 ]
آب را آبىست كاو مىراندش * روح را روحيست كاو مىخواندش
يعنى : در كشتى تن چنانچه آب است كه آن آب عبارت از روح است ؛ آن آب را نيز آب است كه آن آب آب عبارت از روح روح است كه بدان روح روح اين روح را فيض و فتوح است .
[ 1282 ]
چون كَنى پا را حياتت زين گِل است * اين حياتت را روش بس مشكل است
مراد از « گل » بشريت است كه هيچكس از قيد بشريت نتواند خلاص شد اگرچه به مرتبهء فناى فنا و بقاى بقا برسد .
هامش
( 1 ) . س ، ش : نرفت .
( 2 ) . ش : - آن .
( 3 ) . ش : باطنى .
( 4 ) . س : + است .
( 5 ) . س : - در .