[ 642 ]
شهريان خود رهزنان نسبت به روح * روستايى كيست ؟ گنجِ « 1 » بىفتوح
يعنى : صاحب دانش كه عالم و « 2 » داناى مفاسد عالم كون و فساد و عارف حقايق مبدأ و معاد است ، به سبب طلب نعمت دنيوى و تمتّع لذّات نفسانى رهزن روح خود گشته است كه روح را « 3 » از نشيمن فقر و جمعيّت بيراه و سرگردان « 4 » ساخته است . پس روستايى كه عبارت از بىخرد و بىدانش است ، به طريق اولى آن روح را از شاهراه فقر « 5 » آواره و پريشانكننده است و راه راست آن روح زننده است كه گنج « 6 » و بىفتوح است و غير محرم از آن روح است . پس مراد از شهرى « روح » است و از روستايى « نفس » است كه نفس امّاره رهزن روح است . « 7 »
اشاره در شناختن مدّعى كمال را
[ 696 ]
باز پر از شَيد سوى عقل تاز * كى پَرَد بر آسمان پرّ مجاز ؟ !
« پرّ مجازى » عبارت از مستى و سكر مجازى است كه به خمر و مسكر مجازى حاصل « 8 » باشد و آن
/ B 06 /
سكر را به وهم خويش مستى حق قرار داده است و حال آنكه در چاه ضلالت افتاده است و آن عشق مجازى را با ديو سياه مستى و سكر خود ساخته است . « 9 »
[ 701 ]
تو توهّم مىكنى از قُربِ حق * كه طَبَق گر دور نبْوَد از طَبَق
يعنى : تو اى مست شراب مجازى خود را و اصل قرار دادهاى و گمان آن بردهاى كه مصنوع از صانع و طبقگر از طبق دور نيست ؛ ما نيز از قرب حق دور نهايم كه ما نيز مصنوع حق تعالى هستيم ؛ و اينچنين خيالى كه تو مىكنى ، وهم فاسد تو است . چرا كه قرب حق را علامتها و كرامتها است و آن علامت و كرامت در تو يافته نمىشود .
هامش
( 1 ) . ش : گيج .
( 2 ) . س : - و .
( 3 ) . س : - را .
( 4 ) . س : سرگردن .
( 5 ) . س : - فقر .
( 6 ) . ش : گيچ .
( 7 ) . ش : - پس مراد . . . است .
( 8 ) . ش : + كرده .
( 9 ) . س : - است .