تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
[ 602 ]
رويها باشند كه ديوان چون مگس « 1 » * بر سرش بنشسته باشند چون حَرَس « 2 » 133
[ 603 ]
چون ببينى رويشان در تو فُتند * يا مَبين آن را چو ديدى خَوش مَخند
يعنى : بعضى رويها باشند كه ديوان مانند مگس بر آن روى مىافتند و مانند حرس « 3 » آن ديوان در شور و غوغا مىباشند كه آن رويها هميشه در شور و شرّ مىباشند . پس اگر ببينى تو رويهاى ايشان را ، پس آن ديوان « 4 » كه بر آن روى نشسته باشند ، براى ايذا « 5 » بر تو « 6 » افتند و تو را گرفتار بلا كنند . پس تو آن رويها را مبين و اگر بالفرض ببينى ، پس به سوى آن روى خنده مكن و بشاشت ظاهر منماى « 7 » كه آن روى نه قابل ديدن است و نه لايق خنديدن كه آن روى خبيث است كه ثمرهء ديدن آن روى گريه است ، نه خنده كه آن روى به شآمت پر و آكنده است و لايق كشيدن به سوى دوزخ است ؛ موى پيشانى او گرفته كه آن روى كاذب و خاطى است و گناهكار و عاصى است .
گوش كن اكنون حديثِ خواجه را * چون به سوىِ ده شد او ديد او بلا گوش را اكنون ز غفلت پاك كن * استماعِ هجرِ آن / B 95 / غمناك كن تا چه‌ها ديد از بلا و از عنا * در رهِ دِه چون شد از شهر او جدا
مبالغه « 8 » نمودن در استماع اين قصّه براى آن است كه مرد شهرى - كه عبارت از طالب است - به فريب نفس و شيطان از شهرستان كمال « 9 » مطرود شده است و از شهرستان كمال فقر و مسكنت بدان سبب رفت كه شهرى را استقامت فقر حاصل نشده بود و در تردّد و كشمكش دنيا مانده بود و دنيا را در چشم اعتبار او قدرى و منزلتى عظيم بود تا از شهرستان فقر به دهقان دنيا براى نعمت دنيا رخت جمعيّت و بنهء استقامت برداشت و نعمت دهقان دنيا را مرغوب و محبوب خود ساخت و جزاى و سزاى آن يافت « 10 » آنچه يافت .
هامش
( 1 ) . ش : مكش . ( 2 ) . ش : جرس . ( 3 ) . ش : جرس . ( 4 ) . س : دايوان . ( 5 ) . ش : ايذاى تو . ( 6 ) . س : + بر تو . ( 7 ) . ش : منمائى . ( 8 ) . س : متابعت . ( 9 ) . س ، ش : + و . ( 10 ) . س : + و .