و فريب گشت و « 1 » روزگار او از اين مكر و فريب ضايع و ناهنجار شد .
شكايت كردن پيرى با طبيب از رنجهاى خود 119
[ 3101 ]
از برون پير است و از باطن صَبى * خود كيانند آن ولىّ و آن نبى « 2 »
يعنى : به اعتبار صورت و ظاهر ذات نبىّ و ولىّ پيرو منحنىاند ، امّا به اعتبار حقيقت و باطن مانند طفل و صبىاند كه « قريب من عهد ربّى » اند و نور صفاى خاطر ايشان بر چهرهء ايشان لامع است و اجزاى « 3 » دو عالم در ذات پاك ايشان جامع و نيز هر نيك و بد در چشم بصيرت ايشان پيدا و حقيقت جميع ابله و خرد در ديدهء سريرت ايشان هويداست .
[ 3102 ]
گرنه پيدااند پيشش نيك و بد * چيست بر ايشان خسيسان را حسد
ظهور وجود حقايق اشيا در ذات ايشان ، موجب حسد ايشان است . چرا كه آن پيران « 4 » به منزلهء رستخيزند « 5 » كه اسرار هر نيك و بد در چشم ايشان ظاهر است ؛ و « 6 » هر كفر و نفاق را چشم ايشان واقف و ماهر است .
[ 3105 ]
بر تو مىخندد مَبين او را / A 45 / چنان * صد قيامت در درون استش نهان
يعنى : آن پير بر دانش تو خنده مىكند كه آن پير را پير بدانى و فرتوت و زبون بخوانى كه آن پير به منزلهء قيامت است . بهشت و جنّت در دامن او آويزان است ، بلكه بهشت و جنّت فانى است و آن باقى و جاودانى است .
آغاز منوّر شدن حواسّ عارف
[ 3254 ]
باز عقل از روح مخفىتر بوَد * حسّ به سوى روح زوتر ره بَرَد
هامش
( 1 ) . ش : - و .
( 2 ) . ش : آن نبى و آن ولى .
( 3 ) . س : + ز .
( 4 ) . س : پير .
( 5 ) . س : رستخيز براند .
( 6 ) . س : - و .