[ 3035 ]
زانكه نيمى او ز عيبستان بُدست * و ان دگر نيمى ز غيبستان « 1 » بُدست
يعنى : نيكو و خنك آنكس است كه عيب خويش در نظر او حاضر باشد ، نه عيب ديگران ؛ و هركس كه عيب ديگرى اگر در پيش او اظهار كند ، بايد كه آنكس آن عيب را بر خود ثابت كند و خود را معيوب دارد و بداند كه آن عيّاب « 2 » افشاى عيب من مىكند ، نه عيب ديگرى . چرا كه اين عيب هم از زبان عيبكننده ظاهر شده « 3 » است و هم از جانب غيب صادر شده است . پس شايد كه از زبان غيب اظهار عيب من باشد . چرا كه بر سر من صد ريش عيبها هستند . پس مرا علاج ريش خود بايد كرد
/ A 35 /
نه ريش ديگران كه به « 4 » جميع عيب « 5 » ذات خود را مستحق بايد شمرد .
[ 3037 ]
عيب كردن ريش را داروى اوست * چون شكسته گشت جاى « ارحموا » ست 118
عيب كردن به معنى پوشيدن ريش است . « 6 »
يعنى : پوشيدن « 7 » ريش را به جاى دارو كردن اوست كه نگاه داشتن از جراحت مگس و آزردن هركس است . پس شكستگى ، جاى مرهم « 8 » كردن است ، نه جاى اظهار نمودن است .
[ 3038 ]
گر همان عيبت نمود ايمن مباش * بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاش
يعنى : اگر عيب ديگرى بر تو ظاهر « 9 » گشت ، پس بايد كه تو از آن عيب ايمن نباشى .
چرا كه شايد كه آن عيب از ذات تو صادر شود و بدان عيب ذات تو مبتلا گردد . چرا كه جميع عيبها را ذات تو لايق است .
اى كه مىگويى خدا بخشد تو را * آن فريبِ غول « 10 » مىدان ، برتر آ
هامش
( 1 ) . س : عيبستان .
( 2 ) . س : عتاهب .
( 3 ) . س : - شده .
( 4 ) . س : - به .
( 5 ) . س : + را .
( 6 ) . ش : - عيب كردن . . . است .
( 7 ) . ش : عيب كردن .
( 8 ) . ش : رحم .
( 9 ) . ش : + و نمودار .
( 10 ) . س : عقل .