حقيقت آن روح و عقل دور از فرسنگها است ، مانند ملك ، بلكه « 1 » از پرى و از ملائك دور تر است .
[ 2326 ]
گرچه عقلت سوى بالا مىرود * مرغِ تقليدى به پستى مىچَرَد
يعنى : اگرچه عقل كلّى تو به سوى بالا مىرود ، امّا عقل جزئى تو - كه تقليدى است - به سوى پستى مانند عقل دهرى مىچرد و به سوى عالم بالا - كه عبارت از صانع و مؤثّر است - نمىنگرد كه عالم را قديم دانسته ، منكر صانع مىگردد ؛ يا مراد از عقل جزئى عقل معاش است كه عقل معاش را روز و « 2 » شب فكر كاه و علف است .
بار دويم « 3 » در سخن [ كشيدن ] آن سائل آن بزرگ را « 4 » تا حقيقت [ حال او معلومتر گردد ]
[ 2427 ]
دانشِ من جوهر آمد ، نه عرض * اين بهايى نيست بهرِ هر غرض « 5 »
يعنى : دانش من كه قائم به غير - كه عبارت از سامع و مشترى است - و باقى به عرض - كه عبارت از جمع مالومنال و سرورى و جاه است - نيست ، بلكه آن علم عالم من قائم به ذات من است و مبرّا از شائبهء عرض است .
[ 2428 ]
كانِ قندم ، نَيْسِتانِ شكّرم * هم ز من مىرويد و من مىخَورم
يعنى : آن علم من مانند كان قند و نيستان
/ B 94 /
شكر است كه آن علم از ذات ما « 6 » حاصل مىشود و ما آن را مىخوريم « 7 » و به خريدارى كس احتياج نمىبريم « 8 » .
[ 2429 ]
علمِ تقليدى و تعليمى « 9 » است آن * كز نُفورى مستمع دارد فغان
هامش
( 1 ) . ش : بلك .
( 2 ) . س : - و .
( 3 ) . س ، ش : دوم .
( 4 ) . ش : - را .
( 5 ) . س ، ش : عرض .
( 6 ) . س : من .
( 7 ) . ش : مىخورم .
( 8 ) . س ، ش : نمىبرم .
( 9 ) . س : تعليم .