به صورت مرئى متشكّل شده باز بر جرم ديده منبسط مىگردد و نور ديده به صورت ذات مرئى « 1 » متشكّل مىشود . پس چشم صاحب حال « 2 » مرئى است چنانچه آهن سرخ صاحب حال آتش است .
[ 859 ]
در شنودِ گوش تبديلِ صفات * در عيانِ ديدهها « 3 » تبديلِ ذات
يعنى : در شنيدن گوش تبديل صفت آن گوش است ، نه تبديل ذات آن گوش است كه از مرتبهء خرس و سكوت برآمده ، به درجهء سمع و نطق رسيده ، دل را خبر مىدهد ؛ و در ذات « 4 » چشم و ديده ، تغيّر چشم و « 5 » ديده است كه حال نور ديده بر حال مرئى متّصف مىگردد و نور ديده حال مرئى در خود پيدا مىكند و در ذات مرئى فانى مىگردد و صاحب علم اليقين مىشود ، بهخلاف گوش كه قوّت سامعهء آن گوش به صوت و آواز منادى متّصف و متشكّل مىشود و آن صوت و آواز صفت منادى است نه ذات آن منادى است ، بهخلاف
/ A 24 /
قوّت باصره كه آن قوّت باصره « 6 » متشكّل به شكل مرئى مىگردد . پس چشم صاحب حال و صاحب فنا و صاحب « 7 » تغيّر است ، و گوش دلّال محض و سفير « 8 » است .
[ 862 ]
گوش چون نافذ بوَد ، ديده شود * ورنه قُل در گوش پيچيده شود
يعنى : چون « گوش » نافذ « 9 » و شنونده و دريابندهء اشيا - كما هى - باشد ، آن گوش به منزلهء چشم است در حقّ علم اليقين كه بدان گوش علم اليقين حاصل مىشود .
قسم غلام در صدق [ و ] وفاى يار خود « 10 »
[ 944 ]
شرط « مَن جاء بالحَسَن » نى كردن است * بل حَسَن را سوى حضرت بُردن است
هامش
( 1 ) . س : - مرئى .
( 2 ) . ش : + آن .
( 3 ) . ش : ديدها .
( 4 ) . س : + و .
( 5 ) . س : در .
( 6 ) . ش : - كه آن قوّت باصره .
( 7 ) . س : - صاحب .
( 8 ) . س : بىقرار .
( 9 ) . س : نافض .
( 10 ) . ش : - يار خود .