تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
باطن ما زادى و مراتب سؤال و جواب در باطن ما پيدا شدى ؛ يعنى در باطن ما غطاى ريب و حجاب شك - كه مقتضاى جهل است - نمىماندى ، حقايق اشيا - كما هى - در باطن ما جلوه‌گر گشتى . [ 854 ]
چشم كژ كردى ، دو ديدى قرصِ ماه * چون سؤال است اين نظر در اشتباه
[ 855 ]
راست گردان چشم را در ماهتاب * تا يكى بينى تو « 1 » مه را نك جواب
اين دو بيت ، بيان و تقرير حصول سؤال و جواب است از نور كلام در دلهاى ديگران . يعنى : چون چشم بينش را كژ كردى ، علّت احولى در چشم « 2 » پيدا شد و يكى قرص ماه دو نمود و نمودن دو قرص ماه به سبب كژبينى است كه به لازمهء جهل و علّت باطن پيدا شده بود . اين
/ B 14 /
دوبينى به منزلهء سؤال است كه از جهل ناشى شده بود ؛ و « 3 » راست كردن چشم را و قرص ماه را يك نمودن به منزلهء جواب است كه به سبب راست‌فهمى و راست‌بينى در ذات ما پيدا شده بود . حاصل كلام آنكه نور آن كلام در دلهاى ما چنان فايض بودى كه مراتب سؤال و جواب در دلها « 4 » منكشف گشتى و سؤال و جواب در ذات ما هويدا و از ما پيدا شدى ، احتياج بازپرس از ما برخاستى . [ 858 ]
گوشْ دلّال است [ و ] چشمْ اهلِ وصال * چشمْ صاحبْ حال و « 5 » گوش اصحابِ قال
يعنى : « گوش » دلالت‌كننده است دل را به سوى وجود نداكننده و چشم صاحب وصال ذات مرئى و موجود است كه چشم بىرؤيت شىء دل را خبر نمىدهد . پس گوش دلّال محض است ، نه صاحب وصال و چشم صاحب وصال « 6 » است ، نه دلّال ؛ و چشم صاحب حال است « 7 » كه به صورت و حال مرئى متّصف مىگردد ، چنانچه مقرّر است كه نور چشم
هامش
( 1 ) . ش : دو . ( 2 ) . ش : - در چشم . ( 3 ) . س : - و . ( 4 ) . ش : دلهاى ما . ( 5 ) . ش : - و . ( 6 ) . ش : حال . ( 7 ) . ش : - نه دلّال و چشم صاحب حال است .