يعنى : چون معشوق صورى كه از تن و صورت او جان و روح بيرون شد و آن تن بىجان و بىروح گشت ، پس چرا آن صورت را مىگذارى و از آن صورت نفرت و انكار مىآرى و حال آنكه صورت او بر جاى خود است . پس بدان كه آن صورت پرتوى جان و روح مستحسن و دلفريب « 1 » بود كه از رفتن آن روح و جان خاطر تو از آن صورت نفرت نمود . پس آنچه معشوق « 2 » است ، چيزى ديگر است ، نه اين صورت ظاهرى .
آنچه محسوس است اگر معشوقه است * عاشق استى هركه او را حس هست
يعنى : اگر فى الواقع معشوق حقيقى همون صورت بودى ، پس بايستى كه هركه حسّ ظاهرى دارد - چه انسان و چه حيوان - آن را عاشق نام نهادندى و هر حيوان را عاشق خواندندى . « 3 »
چون وفا آن عشق افزون مىكند * كى وفا صورت دگرگون مىكند ؟ !
چون مقرّر است كه وفا و عشق عاشق صورت معشوق را دگرگون و افزون مىكند ، پس وقتى كه از معشوق روح و جان بيرون مىرود ، پس چرا وفاى آن عاشق آن صورت را افزون و دگرگون نمىكند ؟ ! پس معلوم شد كه آنچه معشوق است ، چيزى ديگر است ، نه اين صورت ظاهرى . چرا كه بعد از مفارقت روح و جان ، آن صورت مبدّل مىشود و عشق آن صورت از آن عاشق كم مىگردد . پس اگر معشوقهء وى همان صورت بودى ، بايستى كه آن عاشق از آن معشوق نفرت ننمودى .
ملامت كردن مردم شخصى را [ كه مادرش را كشت به تهمت ]
[ 819 ]
او چو نور است و خِرَد جبريلِ اوست * آن ولىّ كم ازو قِنديلِ اوست / B 04 /
هامش
( 1 ) . ش : دل و فريب .
( 2 ) . س : معشوقى .
( 3 ) . س : خواندى .