تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
يوسف بود ، آن يوسف را بد و زشت ديد و آن چشم ظاهر آنچه چشم باطنى ديده بود ، همان چيز را گرديد « 1 » كه چشم ظاهرى تابع چشم باطنى است . چون چشم باطنى ايشان كور بود و حسن يوسف در آن چشم زشت و قصور نمود ، چشم ظاهرى ايشان نيز همان طريق را گزيد كه يوسف را زشت و بد ديد . چرا كه چشم باطن اصل است و چشم ظاهر فرع اوست . پس هرچه در اصل باشد ، بايد كه در فرع نيز باشد كه سايهء درخت كج كج است و سايهء درخت راست راست است .
سايهء اصل است فرع امّا كجا * سايه با خورشيد دارد پا به‌جا
يعنى : فرع سايه و تابع اصل است و ظاهر سايه و تابع حقيقت و باطن است كه هرچه به ظاهر ترشّح مىنمايد از باطن ، آن ظاهر استفاده مىنمايد . امّا اگر خورشيد باطن و باطن و « 2 » خورشيد اصل اصل تابش نمايد ، نه پاى فرع برجا بماند و نه پاى اصل . همه نور خورشيد حقيقى پيدا شود . يعنى اگر آن برادران را چشم ازلى و ديدهء عينى حاصل مىبود ، جمال يوسف در چشم ايشان - كما هى - مىنمود و غبار زشت و قبح در آن چشم پيدا نمىگرديد
/ B 93 /
و « 3 » ظاهر و باطن ايشان حق‌بين و صواب‌گزين مىگشت . چون خورشيد حقيقى بر ديدهء ايشان تابش ننمود ، بنابرآن در چشم ايشان ، حسن يوسف خوار و بىاعتبار نمود .

حكايت « 4 »

[ 710 ]
اى كه تو هم عاشقى بر اصلِ خويش * خويش از صورت‌پرستان ديده بيش
[ 711 ]
پرتوى عقل است آن بر حسّ تو * عاريت مىدان ذَهَب بر مِسّ تو
در اين بيت مذمّت حال آن كسى است كه مىداند كه عشق صورت و فرع عين عشق مصوّر و اصل است و خود را از صورت‌پرستان محض كه چشم را از ملاحظهء اصل
هامش
( 1 ) . ش : گرويد . ( 2 ) . ش : - و . ( 3 ) . ش : - و . ( 4 ) . ش : مناجات ؛ حاشيهء « ش » : حكايت .