پوشيدهاند ، غير از صورت رنگ و پوست چيزى ديگر نديدهاند ، برگزيده است و خود را از ايشان بهتر ديده است .
يعنى : اى مدّعى كه تو هم بر اصل خويش عاشقى ، عاشق شدن تو هم بر اصل و هم بر صورت پرتوى عقل است بر مس حسّ تو ، نه عين عقل است . چرا كه اگر بر حسّ تو عين عقل مىبود ، بايستى كه بر حسن صورت و ظاهر عاشق نمىشدى . چشم بينش و ديدهء دانش بر اصل آن ظاهر و صورت كه مبدأ و مصدر آن صورت است مىگماشتى و روى توجّه به سوى اصل آن صورت مىتافتى . چون بر صورت و ظاهر عشق ورزيدى و اصل و باطن را « 1 » نديدى ، پس حسن عقل تو زراندود است ، نه عين و اصل آن عقل است .
[ 719 ]
معنىِ تو صورت است و عاريت * بر مُناسب شادى و بر قافيت
يعنى : معنى و عقل تو كه صورتبين و ظاهرگزين است ، آن معنى و عقل تو نيز به منزلهء صورت است كه نسبى و عاريتىاند نه اصلى و حقيقى و تو بر آن عوارض و قوافى شاد و خوشى و از عقل كلّى و اصلى غافل و بيهشى .
[ 722 ]
كور را قسمت خيالِ « 2 » غمفزاست * بهرهء چشم اين خيالاتِ فناست
يعنى : قسمت و بهرهء كور خيال است
/ A 04 /
كه آن خيال « 3 » به سبب عدم رؤيت و محرومى مخيّل غمافزاى آن كور است . چرا كه از ديدن مخيّل و اصل آن خيال محروم است و خيال هر چيز پرتوى آن چيز است ، نه عين آن چيز . پس هركه پرتوبين و صورتگزين است و در صورت فانى عشيق « 4 » است ، آنكس مانند كور است كه از اصل و مأخذ محروم مانده ، در غم و « 5 » حنين « 6 » است .
آنچه بر صورت تو عاشق گشتهاى * چون برون شد جان ، چرا پس هِشتهاى
صورتش برجاست ، اين سيرى ز چيست ؟ * عاشقا ! واجو كه معشوقِ تو كيست ؟
هامش
( 1 ) . ش : - را .
( 2 ) . س : + و .
( 3 ) . س : + محروم است .
( 4 ) . ش : عشقين .
( 5 ) . س : - و .
( 6 ) . ش : جنين .