و كواكب محض براى تجربه و اعتبار بود و نظر باطنى او بر ذات پروردگار بود كه آن پروردگار خالى از لوث حدوث و صورت است ؛ و يار من - اعنى مولانا « 1 » شمس تبريز - اگرچه از روى ظاهر نقش و صورت است ، امّا از روى باطن منزّه از صورت است و آينهء ابد و ازل مظهر اوست .
[ 99 ]
ديدهء تو چون دلم را ديده شد * صد دلم ناديده غرقِ ديده شد
يعنى : چون ديده و چشم تو ديده و چشم دل ما گشتند كه از ديدن تو چشم دل ما بينا گشتند ، صد دل ديگران كه نابينا و نابصير بودند از سبب ديدار تو بينا و « 2 » بصير گشتند .
[ 100 ]
آينهء كلّى برآوردم ز دود * ديدم اندر آينه نقشِ تو بود
يعنى : چون آينهء كلّى را جستم ، ابد را يافتم و در آن ابد روى تو را ديدم ؛ يعنى ذات تو ابدى و قديم يافتم .
[ 101 ]
گفتم آخر خويش را من يافتم * در دو چشمش راهِ روشن يافتم
يعنى : چون نقش خود در چشم تو ديدم ، پنداشتم و گفتم كه مدرك و محسوس چشم تو گشتم . چشم تو در سرزنش و توبيخ من جواب داد و گفت كه راه يافتن تو در آن ديده محض خيال و وهم توست كه آن نقش و صورت پرتوى خيال و وهم توست ، نه حقيقت تو . بعد از آن صورت و نقش من از چشم تو آواز داد كه من خيال نىام ، من عين حقيقت توام كه غير حقيقت شىء در اين چشم حقايقبين چيز « 3 » ديگر مرئى و محسوس نمىگردد كه خيال را در اين چشم راه نيست كه اين چشم بينندهء ماهيت اشيا - كما هى - است .
[ 105 ]
در دو چشمِ غيرِ من تو نقشِ خَود * گر ببينى آن خيالى « 4 » دان و رَد
[ 106 ]
زانكه سرمهء نيستى درمىكشند * باده از تصويرِ شيطان مىچشند / B 53 /
هامش
( 1 ) . ش : مولا .
( 2 ) . س : - و .
( 3 ) . ش : چيزى .
( 4 ) . ش : خيال .