پس هر واحد آن افراد به يك جهت متّفقاند و به جهت ديگر مختلفاند ، مانند افراد و اشخاص مخلوقات كه هر واحد آن افراد به اعتبار ماهيت امكانى متّحد و متّفقاند كه جميع « 1 » افراد اين عالم ممكنالوجودند ؛ و ليكن « 2 » به اعتبار تعيّن و تشخّص مختلف و متفاوتاند ، مانند حروف تهجّى از « يا » « 3 » تا « الف » به اعتبار آنكه تركّب و تألّف هركدام آن حروف تهجّى به خطوط و نقاط است . پس هر واحد آن حروف متّفق و « 4 » يك ذاتاند ؛ چرا كه جميع حروف مركّباند به نقاط و خطوط . چرا كه خطّ مركّب از دو نقطه است و از دو خطّ سطح و از دو سطح جسم مركّب است . پس جمع حروف مركّب از « 5 » نقاط و خطوطاند ، و ليكن به اعتبار تعيّن و تشخّص هركدام آن حروف متضادّ و متبايناند ؛ چرا كه « الف » ديگر است و « يا » « 6 » ديگر .
[ 2904 ]
بشنو اكنون اصلِ انكار از چه خاست * زانكه كُل را گونهگونه جزءهاست
[ 2905 ]
جزء كُل نى « 7 » جزءها نسبت به كُل * نى « 8 » چو بوىِ گُل كه باشد جزءِ گُل
[ 2906 ]
لطفِ سبزه جزءِ لطفِ گُل بوَد * بانگِ قُمرى جزءِ آن بلبل بوَد
اين ابيات در بيان منشأ و مبناى انكار نفس و طبعاند از انقياد حكم و امر عقل كه باعث انكار نفس و طبع عقل را اين است كه كلّ - كه « 9 » عبارت از ذات انسان است - مر آن كلّ را اجزائى هستند كه از كدورت تخالف و تناكر نرستهاند كه هر واحد آن افراد به وضع گوناگون و به شئون و صفات مختلف « 10 » موصوف و مشحوناند كه نفس و طبع به صفات ذميمه موصوف است و عقل به صفات حميده موصوف ؛ و تباين شئون و صفات مقتضى تباين ذات و مستلزم تناكر « 11 » هر واحد با اخوات است و ليكن نسبت عقل و روح و نفس و طبع با ذات انسان نه نسبت اجزا با كلّ است و نه نسبت بوى گل با گل است و نه نسبت
هامش
( 1 ) . س : جمع .
( 2 ) . س : ليكن .
( 3 ) . ش : با .
( 4 ) . ش : - و .
( 5 ) . س : - از .
( 6 ) . ش : با .
( 7 ) . ش : نه .
( 8 ) . ش : نه .
( 9 ) . س : - كه .
( 10 ) . س : مختلفه .
( 11 ) . س : + تن كه .