وهم است ، آن چيز محدود و متناهى است و ذات حق غير محدود و غير متناهى است .
پس عاشق صفات ، غير عاشق ذات است . پس عاشق حق ، آنكس است كه عاشق ذات است كه آن ذات منزّه از صفات است . چرا كه عاشق آن ذات كه موصوف به اسما و صفات است ، عاشق است براى غرض كه آن صفات - مثلا انعام و اكرام و افضال - غرض نفس اوست ؛ و عاشق صادق آنكس است كه عاشق بىغرض است . پس عاشق كه با غرض است ، عاشق غير است ، نه عاشق حق .
[ 2760 ]
عاشقِ آن وهم اگر صادق بوَد * آن مجازِ او حقيقتكش شود
يعنى : آن متوهّم و متخيّل كه در وهم و خيال او معشوق و مطلوب اوست ، اگر در آن عشق صادق و مستقيم بودى و به يقين دانستى كه منعم و معطى و مفضل اوست و به غير او نپرداختى و با ديگرى نساختى ، آن مجاز او - كه اسما و صفات است - به سوى حقيقت رساندى كه عاقبتالامر او را عاشق بر ذات منزّه و مطلق گرداندى و اينچنين محروم نماندى .
[ 2770 ]
نقشهايى كِاندرين حمّامهاست 58 * از برونِ جامهكَن چون جامههاست
[ 2771 ]
تا برونى ، جامهها بينى و بس * جامه بيرون كن ، درآ اى همنَفَس !
[ 2772 ]
زانكه با جامه درونسو راه نيست * تن ز جان و جان ز تن آگاه نيست
يعنى : نقشهايى « 1 » كه عبارت از افراد و اشخاص انسانند كه آن نقشها « 2 » در اين مقام دنيا قائماند از روى ظاهر و سرسرى ، مانند
/ B 62 /
جامهها هستند كه به چشم ظاهرى بجز از جسم « 3 » و صورت ظاهرى نيست و ليكن تو اى مخاطب ! جامهء وجود و هستى خود را بركن و روحوار مجرّد شده ، در اين حمّام دنيا درآ . پس چشم اعتبار را در ماهيت افراد و اشخاص عالم « 4 » كارفرماى كه هر ظاهر را باطنى است و در هر سرى سرّى است . پس از
هامش
( 1 ) . س : نفسهايى .
( 2 ) . س : نفسهاى .
( 3 ) . س : چشم .
( 4 ) . س ، ش : + را .