بل به القاى حق است . هرچند گشاد كار او از وجهى كه دل در آن بستهاى ندهد و از وجه ديگر مقصود حاصل شود . طمع از راهى كه در پيش دارد برنگيرد . و در اين ضمن حكمهاست كه يكى از آن حكم پوشيده ، اعتراف توست به عجز و ناتوانى خويش .
[ حكايت آن شخص كه خواب ديد ] . . .
قوله :
چون پيمبر گفت مؤمن مِزْهَرست * [ در زمانِ خاليى نالهگرست ]
اشارت به حديث نبوى است كه فرمود : « مثل المؤمن كمثل المزمار لا يحسن صوته الّا بخلاء بطنه « 1 » » .
[ مكرّر كردن برادران ] . . .
قوله :
[ عشق ارزد صد چو خرقهء كالبد ] * كه حياتى دارد و حسّ و خِرَد
تمام اين مصرع صفت كالبد است . يعنى ، قدر و قيمت معلوم كالبد كه فرضا حيات و حسّ خرد ابدى داشته باشد ، آن هم در برابر عشق ، آرايشى ندارد . و مىشود كه مصرع براى بلند قيمتى عشق ، علّت باشد .
قوله :
اى تنِ صدكاره تركِ من بگو * [ عمرِ من بُردى كسى ديگر بجو ]
اين حكايت قاضى و زن جوحى ، منوط است به همين بيت كه قاضى در آخر داستان خطاب مىكند به جوحى و مىگويد :
نوبتِ من رفت امسال آن قمار * با دگر كس باز دست از من بدار
[ رفتن قاضى به خانهء زن جوحى ] . . .
قوله :
عاشقى كو در غمِ معشوق رفت * [ گرچه بيرونست در صندوق رفت ]
اى ، عاشق و معشوق مجازى .
هامش
( 1 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 222 . « مثل مؤمن مانند مزمارى است كه نوايش خوش نيست ، مگر در شكم تهىاش . »