قوله :
[ چون ز صندوقِ بدن بيرون رود ] * او ز گورى سوىِ گورى مىشود
عاشق مجازى بعد مفارقت روح از گور تن رهايى و به گورى كه ميّت را در آن دفن كنند ، داخل [ شود ] . پس حيات و مرگ او يكسان باشد ؛ زيرا كه در زندگى مرده بود و بهره از حيات كه زنده دلان را مىباشد ، نداشت .
قوله :
فُرجهء صندوق نَونَو مُسكرست * [ درنيابد كو به صندوق اندرست ]
گرفتار تن از هر شكافى كه بيند ، مستى و غفلت او از آن ديده كم نشود و زياده گردد .
[ باز آمدن زن جوحى به محكمهء قاضى ] . . .
قوله :
واردى بالاى چرخِ بىسُتُن * [ جسمِ او چون دلو در چَهْ چاره كن ]
آبدهندگان كاروان را وارد گويند . كما قال اللّه تعالى :
« فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ . »
« 1 » و در اين بيت لفظ وارد ، صفت عارف است كه روح او به عرش سيّار است و جسم او مانند دلو ، در چاه دنيا غوطهخوار .
[ در بيان آنكه دوزخ ] . . .
قوله :
من شدم عريان ز تن او از خيال * [ مىخرامم در نهايات الْوصال ]
عاشق تا گرفتار تن است ، دربند صورت معشوق باشد و معشوق او در قيد خيال او .
چون ترك تن كرد و از قيد صورت رست و معشوق او از پردهء خيال برآمد ، نه صورت ماند و نه خيال . معنى :
« كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ »
« 2 » صورت بست .
[ وسوسهاى كه پادشاهزاده را ] . . .
قوله :
صد بيابان ز آن سوىِ حرص و حسد * [ تا بدانجا چشمِ بد هم مىرسد ]
هامش
( 1 ) يوسف ( 12 ) آيهء 19 : « آبآورشان را فرستادند . دلو فروكرد . »
( 2 ) الرّحمن ( 55 ) آيات 26 - 27 : « هرچه بر روى زمين است دستخوش فناست ، و ذات پروردگار صاحب جلالت و اكرام توست كه باقى مىماند . »