تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 788

مساهمون:

ص٧٨٨
در اصطلاحات ، اوليا را لسان الطّير گفته‌اند ؛ جهت آنكه زبان مرغ را مرغ داند و كلام ولى را ولى فهم كند . اگر عوام الفاظ آن را ياد گيرند ، فتح ابواب معانى نشود . قوله :
تو از آن مرغِ هوايى فهم كن * [ كه نديدستى طيورِ « مِنْ لَدُنْ » ]
مرغ هوايى ، سليمان [ ع ] است كه تختش بر هوا مىرفت . يعنى ، سليمان سيرتى را درياب تا مفهوم تو گردد كه طايران قدسى [ . . ؟ ] نديده و از منطق الطّير
« وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ »
« 1 » حرفى نشنيده . قوله :
جز خيالى را كه ديد آن اتّفاق * [ آنگهش بعدَ الْعيان افتد فراق ]
هيچ خيالى را بر سيمرغ گذر نيفتد ، مگر به حسب اتفاق و بر سبيل ندرت . بعد از آن هيچ آرام نگيرد و پيوسته در پى سيمرغ باشد و از درد فراق رهايى نيابد . قوله :
نى « 2 » فراقِ قطع بهرِ مصلحت * [ كآمِنست از هر فراق آن منقبت ]
دورى سيمرغ از آن صاحب جمال نه از رهگذر قطع افضل كلّى باشد ، بلكه از جهت حكمتى كه به مصلحتى او را به مهر خود مبتلا كند ؛ زيرا كه انقطاع دايمى و فراق ابدى را در حقّ هيچ عاشق و معشوق روا ندارد . قوله :
بهرِ استبقاىِ آن روحى جسد * [ آفتاب از برف يك دم دركشد ]
سرّ دورى مطلوب و طالب بيان فرموده كه ، بعد عيان گشتن ، نهان شدن او از براى تربيت و استكمال باشد تا وجود جسمانى عاشق ، روحانى شود . بعد از آن ، آفتاب عشق روى يار است ؛ بلكه آفتاب را نسبت به روى يار ، نقاب [ . . ؟ ] گفت ، هركه روى دلجوى را مانند شمس قياس كرد ، عابد آن شمس است . قوله :
طفل داند هم نداند شير را * [ راه نبْوَد اين طرف تدبير را ]
دانش و نادانى طفل را در احتياج او به شير ، مدخلى نيست ؛ ناگزير شير مىخواهد .
هامش
( 1 ) النّمل ( 27 ) آيهء 16 : « و از هر نعمتى ارزانى داشتند . » ( 2 ) در نسخهء ق : نه .