قوله :
[ او مَعَ اللّه است بىكوكو همى ] * كاش جولاهانه [ ما ] كو گفتمى
ماكو ، آلتى است كه جولاهان به دستيارى آن پارچه مىبافند و آن را به زبان هندى نال گويند . حاصل معنى آنكه ، شخص وامدار از كو گفتن خود پشيمان شده و مىگويد كه ممدوح من به حقّ پيوسته . در تفحّص مىشدم و جولاههوار به جاى كوكو ، ماكو مىگفتم .
يعنى ، به جايى كه بايست آن ممدوح رسيد ، ما كجاييم كه به او نمىرسيم ؟ پس لفظ ماكو ، معنى اضافى مقصود است ؛ نه معنى علمى . چنانچه در بيت آينده « 1 » نيز اين لفظ به همين معنى آمده .
قوله :
جزر و مدّش بُد به بحرى در زَبَد * [ منتهى شد جزر و باقى ماند مَد ]
ضمير شين به جانب روح راجع است كه بالا گفته بود : روح چون من امر ربّى مختفيست / . . . و از زبد ، جسم مراد داشته . يعنى ، جزر را مدّ روح آن ممدوح ، به درياى وحدت در عين تعلّق با بدن در كف بود . چون به نهايت تجرّد رسيد ، جزر كه مرتبهء نقصان است ، از روح زائل شد و مدّ كه مرتبهء كمال است ، باقى ماند .
قوله :
چشمبند از چشم روزى كى رود * [ صُنع از صانع چهسان شيدا شود ]
چشمبند مثل نقشبند ، به معنى بندكنندهء چشم باشد . و چشم روزى به معنى مصدرى ، كنايت از اغماض عين است . از اينكه چشم خود را از ديد تصرفات چشم آفرين بر روى حقّ در ميان ببينى و حقّ از ميان نرود ؛ زيرا كه صنع از صانع ، هرگز آواره نگردد . پس چشم باز كن و قدرت را نگر و به چشم باطن باش .
در مؤاخذت يوسف صديق - صلوات اللّه عليه . . .
قوله :
[ پس جزاى آنكه ديد او را مُعين ] * ماند يوسف حبس در « بِضْعَ سِنِينَ »
كما قال اللّه تعالى :
« وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ
هامش
( 1 ) مقصود بيت زير است :عقلِ ما كو تا ببيند غرب و شرق * روحها راى مىزند صد گونه برق