مكن و از رحمت جان كندن بر خود روا مدار كه قوم :
« صُمٌّ بُكْمٌ »
« 1 » يعنى ، آن كافران قرآن را تكذيب كردند . اگر تو را نظر بر اهل اللّه افتد ، مثل كفّار انكار كنى ايشان را .
قوله :
خاصّه اين روزن درخشان از خودست * [ نى وديعهء آفتاب و فرقَدَست ]
روزن نبوّت يا آفتاب الوهيت يكى است ؛ نه آن است كه نور آفتاب ديگر و روزن ديگر است .
قوله :
[ شد فنا هستش مخوان اى چشم شوخ ] * در چنين جُو خشك كى ماند كلوخ ؟
اى ، در جوى فنا جسم را نقل و گفتار نماند .
[ مثل دوبين همچو آن ] . . .
قوله :
پس زدى اشراقِ آن نااحولى * [ بر دلِ كاشى شدى عُمَّر على ]
اگر آن عمر نام احول نبودى و همه دكانها را يكى ديدى ، آينهء دلش را جلا يافتى و اسم خود را كه عمر بود ، به اسم على بدل كردى .
قوله :
احولِ دوبين چو بىبَر شد ز نوش * [ احولِ دَه بينى اى مادرفروش ]
الخ ؛ هرگاه كه احول دوبين از نوش بىبصيرت شود ، احول صدبين را چه حال باشد ! و مادرفروش ، از براى تشنيع است به منزلهء دشنام ؛ چه پدرفروش است كه به وجود پدر افتخار كند و همچنين مادرفروش . پس هر احولى كه از آباى علوى بريد و به امّهات سفلى پيوست ، مادرفروش باشد .
قوله :
[ هست احول را درين ويرانهدَيْر ] * گوشه گوشه نقلِ تو اى ثَمَّ خَير
[ ثمّ ] ( بفتح الثّاء ) اسم ابليس .
قوله :
اندرين جُو غنچه ديدى يا شجر * [ همچو هر جُو تو خيالش ظن مَبَر ]
الخ ؛ اعاده كرد ذكر ابدال حقّ را كه سابق گفته بود : چون درين جو ديد عكسِ سيب
هامش
( 1 ) البقرة ( 2 ) آيات 18 و 171 ؛ الأنعام ( 6 ) آيهء 39 : « كرانند ، لالانند . »