تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 774

مساهمون:

ص٧٧٤
به آيهء :
« وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ . »
« 1 » اين داستان منوط است به آنكه حسّ ، كارآگاهان پادشاهان است ؛ مانند حسّ باصرهء آن دزد بينا كه در شب تار ، پادشاه را شناخت و به طفيل شناخت او همهء دزدان رهايى يافتند .

[ حكايت شب دزدان كه ] . . .

قوله :
آلتِ شاهد زبان و چشمِ تيز * كه ز شب خيزش ندارد سرّ گريز
آنچه در شب بگذشت ، بيدار بيند و داند و ديد خود را پيش قاضى تواند تقرير كرد . پس آلت شاهد شب خيرات حضرت سيّد الانام است ؛ هرچه در شب تاريك دنيا مشاهده فرمود ، نزد قاضى الحاجات بيان فرمايد . قوله :
باز كرد از رَطْب و يابِس حقّ نَوَرد * [ روح را « مِنْ أَمْرِ رَبِّي » مُهر كرد ]
فاعل باز كرد حقّ است و نورد به معنى پيچ است . يعنى ، حق‌ّتعالى پيچ از همه چيز واكرد ، ديگر روح را مشاهده فرمود و هيچ‌چيز از نظر آن حضرت پنهان نماند . قوله :
نامِ حقّ عدلست و شاهد آنِ اوست * [ شاهدِ عدلست زين‌رو چشم دوست ]
يكى از اسماء اللّه عدل است و عدل را از شاهد و شاهد را از عدل گريز نباشد . از اين جهت ، حق‌ّتعالى محبوب حبيب خود است و او محبوب او ؛ زيرا كه شاهد عادل به منزلهء چشم قاضى است و آنچه او ديد ، گويا قاضى ديده . قوله :
مَنظرِ حقّ دل بوَد در دو سرا * كه نظر در شاهد آيد شاه را
چون به حكم : « استفت قلبك « 2 » » شهادت قلب معتبر است ، دل عبد مؤمن را نيز حق‌ّتعالى منظر خويش گردانيد و ستايش كرد به آنكه : « لا يسعنى ارضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن « 3 » . » پس غرض مولوى
هامش
( 1 ) يوسف ( 12 ) آيهء 43 : « پادشاه گفت : در خواب هفت گاو فربه را ديده‌ام كه آنها را هفت گاو لاغر مىخورند و هفت خوشهء سبز ديدم و هفت خوشهء خشك . » ( 2 ) بخشى از خبر است : استفت قلبك و ان افتاك المفتون . « اگر مفتيان تو را فتوى دهند ، از قلبت فتوى بگير . » نك : احاديث مثنوى ؛ ص 188 . ( 3 ) نك : پيشين ؛ ص 26 . « نه زمين گنجايى مرا دارد و نه آسمان ؛ ليكن قلب بندهء مؤمن من گنجايىام را دارد . »