قوله :
نى كه يعقوب نبى گفت آن زمان * [ . . . « 1 » ]
اين بيت با ابيات آينده « 2 » سؤال معترض است بر آنچه كه بالا گذشت كه حسّ پيل هرگاه از زخم غيب آگاه باشد ، جان ولى كامل چرا آگاه نباشد ؟ و حاصل سؤال آنكه ، آگاهى را چه حاصل ؟ هرچه قضا تقاضا كند ، به ظهور مىآيد ؛ مثلا خطره از اخوان يوسف در دل يعقوب - ع - راه يافت ، حجّت قاطع بود بر افساد اخوان . ليكن قضا آن خطره را از دلش محو گردانيد و آن افساد را علاج نتوانست كرد . عامهء خلق اگر به بلا مبتلا شوند ، غرابت ندارد ، امّا انبيا را اگر ابتلا پيش آيد تعجّب است ؛ زيرا كه هرچه در لوح محفوظ ثبت يافته ، بر چشم غيب بين ايشان عيان باشد .
قوله :
اين قضاىِ « 3 » گونهگون تصريفهاست * [ چشم بندش « يفعل اللّه ما يشا » ست ]
از اينجا تا جايى كه مىگويد
قوله :
يك بلا از صد بلايش واخرد * [ يك هبوطش بر معارجها برد ]
جواب است از مولوى مر آن سايل را كه ، ابتلاى عوام از جهل است و نتيجهء آن بىصبرى و عدم رضايت كه منجر مىگردد به كفر . و ابتلاى انبيا آن است كه ديده و دانسته ، از بلا پرهيز نكنند و رضا به قضا دهند و آن بلا حفظ كند ايشان را از صد بلاى ديگر . چنانچه يك بلا به حضرت يوسف - ع - رسيد و از كجا به كجا رسانيد .
هامش
( 1 ) اين بيت در نسخهء ق ، و از دريا به دريا يافته نشد .
( 2 ) مقصود شارح ، ابيات زير است كه - كوتاه و روان - گزارش كرده است :حسِّ پيل از زخمِ غيب آگاه بود * چون بوَد حسِّ ولىِّ با ورود ؟
نه كه يعقوبِ نبى آن پاكخو * بهرِ يوسف با همه اخوانِ او
از پدر چون خواستندش دادَران * تا بَرَندش سوىِ صحرا يك زمان
جمله گفتندش مَينديش از ضرر * يك دو روزش مهلتى دِه اى پدر
تا به هم در مَرجْها بازى كنيم * ما درين دعوت امين و محسنيم
گفت اين دانم كه نقلش از بَرَم * مىفروزد در دلم درد و سَقَم
اين دلم هرگز نمىگويد دروغ * كه ز نورِ عرش دارد دل فروغ
آن دليل قاطعى بُد بر فساد * وز قضا آن را نكرد او اعتداد( 3 ) در نسخهء ق : قضا را .