قوله :
خام شوخى كه رهانيدش مدام * [ از خمارِ صدهزاران زشتِ خام ]
مثال است براى آنكه يك بلا دفع چندين بليّات كند . بينى كه شارب الخمر را با وجود خامى و شوخى ، رنج خمار لاحق شود ؛ امّا رنجهاى ديگر را به علّت مستى ادراك نكند .
قوله :
عاقبت آويختهء « 1 » استاد شد * [ جَست از رِقِّ جهان و آزاد شد ]
اى ، از مستى باده نقل كرد و به مستى حقيقى رسيد . و در بعضى نسخ ميان آويخته و استاد « واو » ديده شد . در اين صورت آويخته و استاد بايد خواند . يعنى ، شاربى كه عاقبت به دامن استاد كامل و پير طريقت آويخته شد و به منتهاى كمال رسيد .
قوله :
ز آن بيابان اين عمارتها رسيد * [ مُلك و شاهى و وزارتها رسيد ]
اين بيت با ابيات آينده دليل است بر آنكه ادراك خلق به حقيقت جزر و مدّ دريا نتواند رسيد ؛ زيرا كه از بيابان عدم ، آنقدر كاروان و قافله مىآيد و مىرود كه به ضبط عقل در نيايد و حال آنكه چندين بيابان در هر جزر و مدّى ، از آن دريا سردرگم است .
قوله :
جادهء شاهست آن اين « 2 » سو روان * [ و آن از آنسو صادران و واردان ]
ضمير آن راجع به سوى بيابان عدم است .
قوله :
بهرِ حالى مىنگيرى رأسِ مال * [ بلكه از بهرِ غرضها در مآل ]
يعنى ، سرمايهء عمل صالح به كار نشأ آخرت مىآيد نه به كار دنيا . پس همان اولى كه از حال به سوى استقبال سفر كنى .
قوله :
هفت گاوِ لاغرِ پر از گزند « 3 » * [ هفت گاوِ فربهش را مىخورند ]
كنايت از آنكه اخلاق ذميمه ، صفات حميده را نابود مىگرداند . و نيز اشارت [ است ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : او پخته و .
( 2 ) همان : زين .
( 3 ) همان : لاغرىّ پر گزند .