قوله :
آن حبيب و آن خليلِ با رَشَد * [ وقتِ آن آمد كه گوشِ ما كشد ]
اى ، حقّ - سبحانه و تعالى .
قوله :
ليك من اينك بر ايشان مىتنم * [ قايِل اين سامِع اين هم منم ]
مولوى مىگويد كه ، با وجود منع سرّ حقيقت مىگويم : گوينده و شنوندهء آن غير من است ؛ به اين معنى كه ، هركه توحيد گويا نشنيد و هركه وحيد خود را در من و مرا در خود ديد . و مىتواند كه مقولهء حقّ باشد ؛ يعنى از جمله خلق ، بر هركه خواهم سرّ حقيقت پيدا كنم و آنجا سامع و قايل ، غير ما نباشد .
قوله :
صورتِ درويش و نقشِ گنج كو * [ رنج كيشند اين گروه از رنج گو ]
يعنى ، مولوى در خطاب خود مىگويد . يا خطاب از حقّ باشد به مولوى كه ، از حقيقت بس كن و صورت قصّهء درويش و نقش گنج بيان فرما كه مردم عالم در رنج دل بسته ؛ يعنى ، از دريافت گنج بىبصرند و گنج صورت را كه رنجى بيش ، طلبكارند .
قوله :
[ خاكها پُر كرده دامن مىكشند ] * تا كنند اين چشمهها را خشكْ بند
اى ، چشمههاى فيض حقّ كه در فقر و فناست .
قوله :
چشمْبندِ ختم چون دانستهاى * [ هيچ دانى از چه ديده بستهاى ] ؟
اى ، معنى :
« خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ »
« 1 » فهم كردهاى ؟
[ انابت آن طالب گنج ] . . .
قوله :
اين « 2 » الف چيزى ندارد غافليست * [ ميمِ دلتنگ آن زمانِ عاقليست ]
آدمى را از دو حال گزير نيست ، و آن بيهوشى اوست يا هوش . اگر بىهوش ، چون الف هيچ ندارد و اگر عقل و هوشى دارد ، با هر خيال در جنگ است و دايرهء عافيت مراد تنگ .
هامش
( 1 ) البقرة ( 2 ) آيهء 7 : « خدا بر دلهايشان و بر گوششان مهر نهاده . »
( 2 ) در نسخهء ق : آن .