قوله :
همچنين جملهء حروفِ گشته مات * [ وقتِ حذفِ حرف از بهرِ صِلات ]
يعنى ، حذف و ايصال در كلام عرب مىباشد و حرفى كه به موجب قاعده حرف محذوف مىشود ، حال الف دارد كه در كلمه بسم هست و نيست .
قوله :
[ او صِلَه است و بى و سين زو وصل يافت ] * وصلِ بى و سين الف را برنتافت
[ برنتافت ] اى ، تاب نياورد .
قوله :
چونكه حرفى برنتابد اين وصال * [ واجب آيد كه كنم كوتَهْ مقال ]
هرگاه وصال در يك حرف نگنجد ، طول مقال را چه مجال !
قوله :
[ « ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ » بىويَست ] * همچنين قال اللّه از صَمتش بجَست
چنانچه بى و سين بىالف ، الف مىگويد ، حقّتعالى ذات حبيب خود را كه به ذات او قايم است و از خود نيست شده ، به خطاب :
« ما رَمَيْتَ »
« 1 » چگونه راست نايد !
قوله :
چارچوبِ خشتزن تا خاك هست * [ مىدهد تقطيعِ شعرش نيز دست ]
خطاب مولوى با خود است كه از خاك وجود تو تا اثرى باقى است ، خشت به قالب بزن ؛ يعنى ، مشغول نظم مثنوى باش . چنانچه مصرع ثانى ، مؤيّد اين معنى است .
قوله :
چون نماند خاك و بودش جَف كند * [ خاك سازد بحرِ او چون كف كند ]
يعنى ، وقتى كه از هستى تو باقى نماند ، بحر حقيقت كف كند و از آن كف ، خاك ديگر پيدا شود و از آن خاك ، صوَر معانى كه در مثنوى درج شده ، برجوشد . و حاصل آنكه ، مولوى مىفرمايند : مادام حيات حقايق را بيان كنم و چون مدّت ما منقضى گردد ، كاملى ديگر به وجود آيد و بيان حقايق كند . پس مثنوى را نهايت نباشد ؛ زيرا كه مثنوى نه عبارت از ابيات و قصّه است ، بلكه معانى كه هر كامل را از آن حصّه است .
هامش
( 1 ) الأنفال ( 8 ) آيهء 17 : « و آنگاه كه تير مىانداختى ، تو تير نمىانداختى ، خدا بود كه تير مىانداخت . »