قوله :
كودكى « 1 » ديوانه بازى كى كند * [ جزو بايد تا كه كلّ را فَى كند ]
طفلى كه مادرزاد ديوانه باشد ، طريق بازى نداند ؛ تا از بازى به جانب عقل منفعل گردد . پس ، از حكايات مثنوى كه در جنب معانى آن به منزلهء بازى طفلان است ، بيگانهء مشرب تحقيق را كه ديوانهء مادرزاد است نصيبه نباشد ؛ زيرا كه طفل اگر سليقهء بازى داشته باشد ، به فعل رسد . و جزو اگر باشد ، به سوى كلّ بازگشت كند . از اين تقرير دريافته باشى ، لفظ فى در مصرع ثانى ) به معنى بازگشت [ بود ] نه به معنى سايه .
[ رجوع كردن به قصّهء قبّه و گنج ]
قوله :
سجده خود را مىكند هر لحظه او * [ سجده پيش آينه است از بهرِ رو ]
چون در بيت بالا لفظ غير مذكور شد « 2 » ، انتقال كردند به آنكه غير موحّد در هر حال خودپرست است و طاعت او نه براى خداست ، بلكه خود را ساجد است . با وجود خودپرستى ظنّ آن مىكند كه از آينهء او جمال حقّ مرئى گردد و نمىداند كه در آينه زنگ بسته او هيچ نمودار نشود . و اگر آينه صيقل زده بودى ، از خودپرستى بازماندى . و ابيات آينده متمّم اين ذكر است .
قوله :
« اسْجُدُوا لِآدَمَ » ندا آمد همى * [ كآدميد و خويش بينيدش دمى ]
ندا آمد كه شما عين آدميد ، خود را غير او مپنداريد ؛ لياقت آن داريد كه مسجود ملايكه باشيد ، لكن چه فايده كه آيينهها از تيرگى برنمىآيد و استعداد آدميت در خفا ماند . چون آينهء آدم جلا يافت و نمودِ تجلّى حقّ متجلّى گرديد ، احوال در چشم ملايكه نماند و نظر بر جسم خاكى او نكردند و زمين را كه عبارت از تركيب آدم است ، در علوّ مرتبه عين آسمان ديدند و اين تعليم از حقّ يافتند كه كلمهء توحيد را بر ملايكه عرض كرد و معنى وحدت صرف آشكارا گردانيده تا دانستند كه آدم در ميان بهانه و حقّ تعالى در وجود شهود ، يگانه .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : كودك .
( 2 ) مقصود شارح ، بيت پيشين است :طالبِ گنجش مبين خود گنج اوست * دوست كى باشد به معنى غيرِ دوست