الى البيتين « 1 » ؛ صفت مىكند عضو را كه تا از نشف مذموم محصور است ، مثل شاخ تر و تازه هر طرف كه بكشى كشيده شود . و از آن سبدى يا چيزى توانى ساخت ؛ زيرا كه سبز است و ملايم ، نه خشك و درشت كه شكننده باشد .
قوله :
چون شد آن ناشف ز نشفِ بيخِ خَود * [ نايد آن سويى كه امرش مىكشد ]
يعنى ، بيان آن مىكند كه بيخ درخت تا آب را فرونكشد ، شاخ طراوت نگيرد .
پس اصل بدن و بيخ تن ، جان است . هرگاه جان تو را آشنايان و خويشان به جانب خود كشيدند ، اعضا به طريق اولى به جانب آنها ميل كردند و جان و تن از اطاعت امر الهى بازماندند و به خويش و آشنا پيوستند و هر عضوى ، حكم شاخ خشك پيدا كرد كه هرچند به جانب امر حقّ فروكشى ، كشيده نشود و اين حال ، حال منافقين است كه حقّ تعالى در شأن آنها مىفرمايد :
« إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى . »
« 2 »
قوله :
[ پس بخوان « قامُوا كُسالى » از نُبى ] * چون نيابد شاخ از بيخش طُبى
[ طبى ] ( به ضمّ طا ) سر پستان . وقتى كه شاخ از بيخ خود پستان نيابد و اعضا را از جان مدد نرسد ، كسل در فرمانبردارى به هم رسد .
قوله :
[ آتشى ديدى كه سوزد هر نهال ] * آتشِ جان بين كزو سوزد خيال
اظهار آن مىكند كه خيال من ، مصروف تمامى قصّهء قصر و گنج بود ؛ از اندرون برخاست و آن خيال را نابود كرد .
قوله :
[ ز آتش عشقست سوزان جان و دل « 3 » ] * ليك با انوار زو آن جان و دل
مىگويد كه ، آتش عشق در باطن هريكى زبانهزن است ؛ امّا كجاست آن جان و دل كه انوار آن را احساس كند ؟
هامش
( 1 ) مقصود بيت زير است :گر سبد خواهى توانى كردنش * هم توانى كرد چنبر گردنش( 2 ) النّساء ( 4 ) آيهء 142 : « و چون به نماز برخيزند با اكراه و كاهلى برخيزند . »
( 3 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ، و مصرع اوّل آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .