سامرى به طفيل نور حضرت موسى - ع - جبرئيل - ع - را ديد و خاك مركب او برداشت و در بطن گوساله انداخت . گوساله بانگ برزد و مسجود بنى اسرائيل شد . و بر بام كعبه ، مشركان اصنام نصب كردند تا آنكه حضرت مصطفى - ص - على مرتضى - ع - را بر كتف برداشت و جناب ولايت مآب ، كسر اصنام نمود تا بدانى نور انبيا و اوليا را اين خاصيت است .
قوله :
هست اباحت كز هوا « 1 » آمد ضلال * [ هست اباحت كز خدا آمد كمال ]
مريد به زن شيخ مىگويد كه ، اباحت از سر هوا نه كار شيخ است تا به كسى برسد .
آنچه خدا مباح داشته ، نزد شيخ مباح است . در حقّ او ظنّ باشد بكن .
قوله :
شاهِ امروزينه و فرداىِ ماست * [ پوست بندهء مغزِ نغزش دايم است ]
يعنى ، عارف پادشاه دنيا و آخرت ماست ؛ زيرا كه ما به منزلهء پوست و عارف به جاى مغز است و پوست مغز خود را بنده و خدمتكار .
قوله :
چون أنا الْحقّ گفت شيخ و پيش برد * [ پس گلوىِ جمله كوران را فشرد ]
چون بالا گفت « 2 » كه امر معروف و كاشف و مكشوف ذات عارف است ، اين بيت را حجّت آورد .
قوله :
زآنكه لَوْلاك است بر توقيعِ او * [ جمله در انعام و در توزيعِ او ]
توقيع ، نام پادشاهان را نشان كردن بر روى فرمان . و توقيع فرمان عارف ، نعت سيّد المرسلين [ ص ] است كه : « لولاك لما خلقت الافلاك » « 3 » بدان ناطق است . از اين جهت هرچه در عالم است ، به طفيل عارف است .
قوله :
هين كه معكوسست در امر اين گره * [ صدْقهبخشِ خويش را صدْقه بده ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : هواى .
( 2 ) مقصود بيت پيشين است :امرِ معروف او و هم معروف اوست * كاشفِ اسرار و هم مكشوف اوست( 3 ) نك : احاديث مثنوى ؛ صص 172 ، 203 . « اگر تو [ - محمّد - ص - ] نبودى ، هستى را نمىآفريدم . »