دادى و به گوش او گفتى كه اى غم و غصّهء منكر انعام خدا ، به حال خود باش و آزار ما مكن .
قوله :
[ . . . ] * راتبهء انعامها را ز آن كمال
حرف را در نيم مصرع براى سبب است . يعنى ، براى جزاى انعام عام از كمال عطاى حقّتعالى ، به جاى خود باش و ساكن شو . بعد از آن ، او انعام عام كه يكى از آن جمله تندرستى است مىكند . چنانچه دو بيت آينده با ابيات ديگر در بيان همين معنى است ؛ يك توجيه اين است و توجيه ديگر آنكه تمام اين بيت مبتدا باشد و بيت آينده خبر .
يعنى ، اى غصّه انكار كن بر راتبهء انعام حق را به زبان حال به لسان مقال ؛ هردم تو را جزوى حاصل است . چرا نظر بر آن ندارى ؟ و اين توجيه چسبانتر است .
قوله :
گر نبودى اين بُزوغ اندر كسوف « 1 » * [ . . . ]
از بزوغ ، طلوع آفتاب حقيقت و از كسوف ، ظلمت كثرت يا فقر و درويشى خواسته .
قوله :
[ . . . ] * گُم نكردى راهْ چندين فيلسوف
از فيلسوف ، اگر مرد زيرك و دانا مراد داشته شود ، معنى آن باشد كه ، حقيقت واحده اگر در ظلمت كثرت نهان نبودى ، اين همه زيركان و دانايان وحدت راه گم نكردندى ؛ و بيت آينده مؤيّد اين تقرير است . و اگر فيلسوف ، عارف كامل مراد داشته شود ، معنى آن است كه ، اگر انوار حقّانى در فقر و درويشى جلوه نكردى ، اين همه عرفا و فقرا راه اين مقامش گم نمىكردند و دست به دامن فقر نمىزدند .
باقى قصهء فقير روزى طلب . . . الخ
اشارت مولوى است به آنكه ، گنج در ويرانه و بزوغ در خسوف « 2 » مىباشد و لهذا فقير روزى طلب را حقّ تعالى گنج عطا فرمود .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : خسوف .
( 2 ) بايد يادآور شد كه شارح در بيت ياد شده كسوف را آورده و در چند سطر پس از آن ، از خسوف ياد مىكند ؛ اللّه اعلم بالصّواب .