قوله :
[ كه فتوّت دادنِ بىعلّتست ] * پاكبازى خارجِ هر ملّتست
اى ، هر ملّتى كه طاعت اهل ملّت از براى مزد باشد و حقّ تعالى را امتحان كنند ؛ چنانچه دو بيت آينده بيان اين مدّعاست « 1 » .
[ باز دادن پادشاه گنجنامه را ] . . .
قوله :
اى ضياء الْحقّ حسام الدّين برانْش * [ كز ملاقاتِ تو بر رُستست جانش ]
چون در ابيات ما سبق مذكور عشق بود « 2 » ، وقت جناب مولانا خوش گرديده و عنان اختيار از دست رفته ، با ضياء الحقّ فرموده تا سرخى آينده ، مستانه و عاشقانه سخن مىراند .
قوله :
با كه خفتى وزچه پهلو خاستى * [ كين چنين پرجوش چون درياستى ]
خطاب مولوى با جان خود [ است ] كه مرا بودى آن استاد نيست . و از استاد ، عقل مراد داشته كه تعليم حفظ مراتب مىكند .
[ جواب گفتن مريد و زجر كردن ] . . .
قوله :
عِجل با آن نور شد قبلهء كرم * [ قبله بىآن نور شد كفر و صنم ]
هامش
( 1 ) مقصود ابيات زير است :زانكه ملّت فضل جويد يا خلاص * پاكبازانند قربانانِ خاص
نى خدا را امتحانى مىكنند * نى درِ سود و زيانى مىزنند( 2 ) مقصود شارح ابيات پيشين و آتشين است كه در باب عشق ، حضرت مولانا سرودهاند و براى حال بيشتر خوانندگان آورده شد :عشق را در پيچشِ خود يار نيست * مَحرمش در دِه يكى ديّار نيست
نيست از عاشق كسى ديوانهتر * عقل از سوداىِ او كورست و كر
زانكه اين ديوانگىِّ عام نيست * طبّ را ارشادِ اين احكام نيست
گر طبيبى را رسد زين گون جنون * دفترِ طبّ را فروشويد به خون
طبِّ جملهء عقلها منقوشِ اوست * روىِ جملهء دلبران روپوشِ اوست
روى در روىِ خود آر اى عشق كيش * نيست اى مفتون ترا جز خويش خويش