از پردهء ساده ، عرصهء غيب مراد داشته .
قوله :
هر دو گون تمثالِ پاكيزه مثال * [ شاهد عدلند بر سرِّ وصال ]
يعنى ، تمثال حال و تمثال قال عارف به منزلهء دو كوزه باشد بر وصول او به مرتبهء وصال .
قوله :
هر دو گون حسنِ لطيفِ مرتضى * [ شاهدِ احبال و حشرِ ما مضى ]
حسن حال و حسن مقال لطيف و پسنديدهء عارف ، شاهد آن است كه او به موت اختيارى مرده و از خود فانى شده و لطف حقّ تعالى حشر ما مضى كرده ؛ يعنى فناى او را به بقا مبدّل ساخته .
قوله :
همچو يخ كاندر تموزِ مُستَجَد * [ هردم افسانهء زمستان مىكند ]
تا بيت پنجم « 1 » ذكر آن مىكند كه تعجّب در حال عارف چيست ؟ چنانچه يخ در هواى تابستان افسانهء موسم زمستان ، و ميوه در زمستان توجه تابستان مىكند و هر جزو تموز ثمرهء حشر مىدهد ، اگر حال و قال مرد خدا بر فنا شدن او از خود و باقى ماندن به حقّ دلالت كند ، چه بعيد !
قوله :
چون فروگيرد غمت گر چُستيى * [ ز آن دمِ نوميد كن واجُستيى ]
اشارت به آن است كه غم از غفلت نزايد . وقتى كه غمگين و نااميد شوى ، تأمّل و تفحّص كن كه در همان حالت ، چقدر انعامات الهى شامل حال [ تو شده ] ؛ حال ، يكى از آن تندرستى است . و ابيات آينده در بيان همين معنى است .
قوله :
گفتيش اى غصّهء منكر به حال * [ . . . ]
يعنى ، به همينكه در حالت غم تفحّص احوال خود كردى ، گويا آن غم را تسكين
هامش
( 1 ) مقصود چند بيت آينده است كه در زير آورده شد :ذكر آن ارياحِ سرد و زمهرير * اندر آن ايّام و ازمانِ عسير
همچو آن ميوه كه در وقتِ شتا * مىكند افسانهء لطفِ خدا
قصّهء دَوْرِ تبسّمهاىِ شمس * و آن عروسانِ چمن را لمس و طَمس