قوله :
هم خميرى خُمَّر الطّينه « 1 » دَرى * [ گرچه عمرى در تنورِ آذرى ]
يعنى ، خمير تو نان نشده ، از مرتبهء : « خمّرت طينة آدم بيدىّ اربعين صباحا « 2 » » بيرون نيامد و به جان نپيوست .
قوله :
ز آنكه بىلذّت نرويد هيچ جزو * [ بلكه لاغر گردد از هر پيچ جزو ]
الخ ؛ هر جزو از اجزاى بدن انسانى يا لذّت مستوفى بخشد ، از گريبان وجود بيرون نكشد ، بلكه اگر پيچ و تابى به آن جزو عارض شود ، ضعيف و ناتوان گردد و به عدم ميل كند .
قوله :
همچنين اجزاىِ مستانِ وصال * [ حامل از تمثالهاى حال و قال « 3 » ]
الخ ؛ چنانچه شكوفهء غنچه از بهار و آب از آتش مىجوشد و كف بيرون نمىدهد ، حال و قال عارفان از فيض حق مىتراود يا چنانچه هر جزوى از اجزاى بدن تو حامل و خالى نعمت است ، اگرچه آن از ياد تو رفته ، اجزاى سالكان تمثال نعمت و حال را در حال و قال حكايت مىكند ؛ يعنى صورتى از آن بازمىنمايد .
قوله :
آن مواليد از رهِ اين چار نيست * [ لاجرم منظورِ اين ابصار نيست ]
مواليد قال و حال ، اصل او از عناصر نيست ؛ لهذا چشم ناقص آن را ادراك نكند .
قوله :
[ آن مواليد از تجلّى زادهاند ] * لاجرم مستور پردهء سادهاند
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : خمّر طينه .
( 2 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 198 . « گل آدم را چهل شبانهروز به دو دستم سرشتم . »
( 3 ) شارح بزرگوار ابيات پيشين را نيز كه ربطى مستقيم با بيت ياد شده دارد ، گزارش كرده است كه براى تفهيم بيشتر ، آن ابيات آورده شد :حَمل نبْوَد بى ز مستى و ز لاغ * بىبهارى كى شود زاينده باغ
حاملان و بچگانشان بر كنار * شد دليلِ عشقبازى با بهار
هر درختى در رَضاعِ كودكان * همچو مريم حامل از شاهى نهان
گرچه در آب آتشى پوشيده شد * صد هزاران كف بَرو جوشيده شد
گرچه آتش سخت پنهان مىتند * كف به دَه انگشت اشارت مىكند