ديگرى زشت . تحقيق نمىشود كه سرّ پدر از آن دو ، در كدام يكى موجود است .
قوله :
وحدتى كه ديد با چندين هزار * [ صد هزاران جنبش از عينِ قرار ] ؟
اى ، كيست كه وحدت را در عين كثرت و جنبش را در عين قرار ديده باشد ؟ حاصل جواب آنكه ، معشوق ازلى برقرار خود است و تقلّب اطوار كه سؤال از آن مىكنى ، از قبيل بىقرارى عاشقان است در هواى معشوق . موجودات مانند كف بر روى دريا فراهم آمده . اگر نظرى دارى ، در بحر نگاه كن ؛ از كف چه مىپرسى .
[ جواب گفتن آن قاضى صوفى را ]
قوله :
بر شمارِ برگِ بستان ندّ و ضد * [ چون كفى بر بحرِ بىضدّست و ند ]
[ يعنى ] اگر به قدر برگ اشجار حدائق ضدّ و ندّ تو را مشهود شود ، آن را ضدّ و ند بدان كه آن همه كف اوست .
قوله :
بىچگونه بين تو بُرد و ماتِ بحر * [ چون چگونه گنجد اندر ذاتِ بحر ]
زيرا كه عاشق اينچنين بيند و در تماشاى بحر ، مستغرق شود و چون و چرا نداند .
قوله :
كمترينِ لعبتِ او جانِ تست * [ اين چگونه و چونِ جان كى شد دُرُست ]
هرگاه كيفيت جان را بىچون و چرا نتوان يافت ، دريافت آن بحر بىپايان كه قدر و منزلت جان از بدن و بدن لاشىء و ناچيزتر باشد ، پيش او چگونه دريابى !
قوله :
[ كى بگنجد در مضيق چند و چون ] ؟ * عقل آنجا هست « 1 » از « لا يَعْلَمُونَ »
قاضى به صوفى مىگويد كه ، عقل جاهليت به نعت او اختيار مكن كه تو را به چون و چرا اندازد . و ابيات آينده ثبت جهل عقل است و مؤيّد منع متابعت آن .
قوله :
عقل گويد كان « 2 » نه آن حيرت سراست * [ كه سزا گستاختر از ناسزاست ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : عقل كلّ آنجاست .
( 2 ) همان : كين .