تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 745

مساهمون:

ص٧٤٥

[ در بيان آنكه مصطفى - عليه السّلام - شنيد كه ] . . .

قوله :
گفت « 1 » احمد گر يقين افزون بُدى * [ خود هوايش مَركب و مأمون بُدى ]
اى ، يقين عيسوى اگر مثل يقين محمّدى بودى ، [ . . . ؟ ] از اين ظاهر مىشود كه ترقّى در مراتب يقين انبيا را مىباشد كه كريمهء :
« وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي »
« 2 » سرّ بر اين معنى دلالت مىكند و در اين آيه ارباب تفسير را توجيهات بسيار است كه اين مقام متحمّل آن نمىتواند شد . قوله :
چون بوَد چون آنكه « 3 » از چونى رهيد * [ در حياتستانِ بىچونى رسيد ]
حاصل اين چند بيت آنكه « 4 » ، هركه از خود فانى شد و به بقاى حقّ باقى گرديد ، مىتواند ديگران را از هستى مطلق آگاه كند ؛ زيرا هستىها را مكانى در جنب هستى او مانند وجود كلب ، ناپاك ننمايد . امّا گرفتار اين هستى غلط شما را ننگ دانسته ، استخوان را پيش او مىاندازد و نعيم دنيا را از او باز نمىگيرد و به خود راه نمىدهد و مىگويد كه ، با وجود جنابت ، خواندن سورهء قرآن و مثل مصحف كه عبارت از قرب پاكان باشد ، تو را نشايد ؛ مگر كسى كه عجز و تضرّع پيش آرد و آه و زارى كند ، او را مرد خدا از حدث بشريت پاك گرداند . قوله :
اى ضياء الْحقّ حسام الدّين كه نور * [ پاسبانِ تست از شرّ الطّيور ]
انتقال كرد به آنكه ، چنان مرد به حقّ رسيده [ و ] از خود رهيده ، شيخ ضياء الحقّ است
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : گويد . ( 2 ) البقرة ( 2 ) آيهء 260 : « ابراهيم گفت : اى پروردگار من ، به من بنماى كه مردگان را چگونه زنده مىسازى . گفت : آيا هنوز ايمان نياورده‌اى ؟ گفت : بلى ، و لكن مىخواهم دلم آرام يابد . » ( 3 ) در نسخهء ق : آن چون‌كه . ( 4 ) مقصود شارح ابيات آينده است كه كوتاه و چكيده گزارش شده و در زير آمده است :گشت چونى بخش اندر لامكان * گردِ خوانش جمله چونها چون سگان او ز بىچونى دهدْشان استخوان * در جنابت تن زن اين سوره مخوان تا ز چونى غسل نآرى تو تمام * تو برين مُصحف مَنِهْ كَفّ اى غلام گر پليدم ور نظيفم اى شهان * اين نخوانم پس چه خوانم در جهان