محلّ استقرار درياست .
قوله :
هَى ز چه معلوم گردد اين ز بعث * [ بعث را جو ، كم كن اندر بعث بحث ]
اى ، به موت اختيارى .
قوله :
كى نظاره اهلِ به خريدن بوَد * [ آن نظارهء گول گرديدن بوَد ]
در معنى مصرع مؤخّر ، مقدّم است و معنى به سه وجه مىتوان گفت :
يكى آنكه ) نظارهء گول و احمق و ديدن او متاع سوداگر را در اصل ، ديدن نباشد و بر تقديرى كه ديدن به مثل ديدن خريداران خواهد بود ؛
دوم آنكه ) ديد احمق نديدن است ؛ بلكه برابر گرديد و بر زه قدم زدن است ؛
سوم آنكه ) ديدن او خالى از كجى نباشد . در اين صورت لفظ گر را كه ( به كاف فارسى و راء مهمله ) است ( به كاف عربى و زاء مثلثهء عجمى ) بايد خواند كه به معنى كج باشد .
اين داستان مربوط است بدان كه ، كارى براى خدا بايد كرد ؛ چنانچه مطرب بر در سراى خالى براى خدا سحور مىزد .
[ داستان آن شخص كه بر در سرايى ] . . .
قوله :
هر شكستى نزد من فيروز « 1 » شد * [ جمله شبها پيشِ چشمم روز شد ]
يعنى ، ديد مرا بر ديد خود قياس مكن .
قوله :
بس سراىِ پُر ز جمع و انبهى * [ پيشِ چشمِ عاقبتبينان تهى ]
الخ ؛ مثلا براى دنيا كه محل كثرت است ، در نظر صاحب ديد وجود ندارد .
قوله :
هركه را خواهى تو در كعبه بجو * [ تا برويد در زمان او پيشِ رو ]
وسعت خود را و دوستان دوست را در كعبهء دل و درون كعبه طلب كن [ تا ] حاضر يا بى .
قوله :
صورتى كو فاخر و عالى بوَد * [ او ز بَيْتُ اللّه كى خالى بوَد ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : پيش من پيروز .