تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١

[ تشبيه مغفّلى كه عمر ضايع كند ] . . .

قوله :
[ روز عاشورا نمىدانى كه هست ] * ماتمِ جانى كه از قرنى بِهست
اى ، جان واحد كه از ختم عصر بهتر است ؛ زيرا كه قرن به معنى گروه [ بود ] .

[ نكته گفتن آن شاعر ] . . .

قوله :
[ ور نه‌اى آگه برو بر خود گِرى ] * ز آنكه در انكارِ نقل و محشرى
الخ ؛ اگر مرتبهء جگرگوشهء مصطفوى سيد الشّهداء [ ع ] را ندانى كه آن حضرت را سلطنت ابدى در آن جهان حاصل گرديد ، اختيار منقوله و حشر اجساد و جزاى عمل را انكار كرده باشى . قوله :
بر دل و دينِ خرابت نوحه كن * [ كه نمىبيند جز اين خاكِ كهن ]
الى البيتين « 1 » ؛ هركه مرتبهء امام شهيد نداند و نشناسد ، دل و دين او خراب است . و علامت ديد و شناخت آن مرتبه اين است كه ، بر مرتبهء آن حضرت غافل نبوده ، در حمايت دين مبين جان‌سپار و دايم از نعمت اين جهان ، چشم سير باشد .

[ تمثيل مرد حريص ] . . .

قوله :
دادِ دريا چون ز خُمِّ ما بوَد * [ چه عجب در ماهيى دريا بوَد ]
الى البيتين « 2 » ؛ خم كه منفذ به دريا پيدا كرد و مسكن آب دريا گرديد ، خم نماند و آن خم را دريا هرچه عطا كند ، از همان خم باشد . و اگر اين چنين خم را ماهى دريا گفته شود كه به آب زنده است ، چه بعيد ! ليكن چشم ظاهر جز نقش خم نبيند و منفذ اتّحاد را ممرّ آن داند و نداند كه آن ممرّ نه ممرّ است ، بلكه مستقرّ است ؛ آنجا گذرگاه آب نيست ،
هامش
( 1 ) منظور شارح بيت آينده است :ور همىبيند چرا نبْوَد دلير * پشت‌دار و جان‌سپار و چشم سير( 2 ) منظور شارح بيت زير است :چشم حسّ افسرد بر نقش مَمرّ * تُش مَمرّ مىبينى و او مستقرّ