تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
اى ، ذات مرا حل و آسان شد ، در مرتبهء فنا هر حلّ و عقد كه در عالم بود . قوله :
هست انجير اين طرف بسيار خوار * [ گر رسد مرغى قُنُق انجيرخوار ]
الخ ؛ يعنى ، سخن نزد ما بسيار است و از بسيارى ، قدرى ندارد . اگر سخن فهمى رسد ، لذّت آن را نيك دريابد . قوله :
در همه عالم اگر مرد و زنند * [ دَم‌به‌دَم در نزع و اندر مردنند ]
اى ، عامهء خلايق را كه از مرگ اختيارى آگاهى ندارند ، به اين نظر بايد ديد كه در جان‌كندنند و گفت و شنيد آنها را مثل وصيت شخص محتضر قياس بايد كرد تا بر آن حال تو را رحم آيد . قوله :
ور نيارى خشك بر عجزى مه‌ايست * [ دان كه با عاجز گزيده معجزيست ]
اگر تاب نمىآرى كه عامهء مردمان را به اين نظر نورانى يا به موت اختيارى توانى رسيد ، به عجز خشك قرار مگير ؛ يعنى ، خود را معذور مطلق دان و راه تضرّع و زارى پيش گير كه با وصف عاجزى ، معجزه همراه است و آن يارى و نصرت است از حقّ تعالى . قوله :
[ عجز زنجيريست زنجيرت نهاد ] * چشم در زنجيرْ نِهْ بايد گشاد
اى ، زنجير عجز را مبين و زنجيرنهنده و عاجزىدهنده را در وقت عجز طلب كن . قوله :
[ از نصيحتهاىِ تو كَر بوده‌ام ] * بت‌شكن دعوىِ بتگر بوده‌ام
در باطن بتگر بوده‌ام و در ظاهر دعوى بت‌شكنى مىكردم . قوله :
يادِ صنعت فرض‌تر يا يادِ مرگ * [ مرگ مانندِ خزان تو اصلِ برگ ]
الخ ؛ اين بيت نيز در تحت تضرّع است . يعنى ، به تضرّع و زارى مسألت كن كه بار خدايا ، ياد قدرت تو اولىتر باشد ؛ تا بعد مرگ هرچه بر او واجب است ، مرا بدان دلالت فرمايى .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 740 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى