حكم او هم حكم بار جسمانى ؛ مثل حكم قبله اوست كه جسم باشد به امر مرگ چون روى به سوى مرگ دارد .
قوله :
راهِ جانبازيست در هر عيشهاى « 1 » * [ آفتى در دفعِ هر جان شيشهاى ]
[ عيشه ] ( به كسر عين ) زندگانى . يعنى ، راه جانبازى در هرجايى است ؛ زندگانى گرفته باشد از براى راندن نازك مرجان را .
قوله :
[ مرغ بس در خود فرورفت آن زمان ] * توسنش سر بسْتد از جذبِ عنان
اى ، نفس مرغ سرباز كشيد از دركشيدن عنان كه نتوانست خود را از گندم باز داشت . . . الخ .
[ حواله كردن مرغ گرفتارى خود را ] . . .
قوله :
رَوْ بخسپ اى جان كه نگذاريم ما * [ كه كسى از خواب بجْهاند ترا ]
مقولهء دام و سوزش است كه جان و شيطان باشد .
قوله :
هم تو خود را بركَنى از بيخِ خواب * [ همچو تشنه كه شْنود او بانگِ آب ]
مقولهء مولوى است ؛ يعنى ، گوش بر حرف دانه و سوزش مكن و بيخ خواب غفلت بر كن كه هيچكس جز تو به داد تو نمىرسد ، كار خود را بايد كرد .
قوله :
بانگِ آبم من به گوشِ تشنگان * [ همچو باران مىرسم از آسمان ]
[ يعنى ] ، هرچه مىگويم ، از عالم علوى بر من القا شده .
[ حكايت آن عاشق كه شب ] . . .
قوله :
اى دلِ [ بىخواب ] ما زين ايمنيم * [ چون حَرَس بر بام چوبك مىزنيم ]
مقولهء مولوى [ است ] . در خطاب مىگويند كه ، ما را مثل آن عاشق خواب غفلت نيست ؛ اين معنى را بلند مىگويم .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : غيشهاى .