سبب آن بدى پوست تو خسته گردد و جراحتى هم بر تو رسد ، آن را رها مكن و از دست مده . و خسته شدن پوست ، كنايت از آن است كه ضرر آن بدى به تو نرسد ؛ زيرا كه متضمّن نيكيها و خوبيهاست .
قوله :
[ اين سخن پايان ندارد بازگرد ] * سوى شاه و هممزاجِ بازگرد
چنانچه پادشاه در پى صيدى كه رود ، بازگشت او به جانب شاه باشد .
قوله :
دَه به دادن ديدى از دستِ حزين * [ دَه به دادن زين بريده دست بين ]
الخ ؛ يعنى ، اسراف ورزد ؛ امّا شاگردى كه به جاى يك درم ، ده درم مىداد ، جزاى آن اسراف هم ببين كه قيمت بر باد داد .
قوله :
[ چون بيامد سوخت پرّش را گريخت ] * باز چون طفلان فتاد و مِلْح ريخت
نمك چون ريخته شود ، برداشتن آن بر طفل دشوار شود ؛ يعنى ، پروانه را شكار پيش آيد .
[ قصّهاى هم در تقرير اين ]
قوله :
[ همچو اسپاهِ مُغل بر آسمان ] * تير مىانداز بهرِ « 1 » نزعِ جان
خطاب منكر الوهيت راست كه هرگاه خدا بر تو قهر كند و تو را به محنت مبتلا گرداند ، اگر مىتوانى تيرى به جانب آسمان براى نزع جان و هلاك آن بينداز .
قوله :
آرزو جستن بوَد بگريختن * [ پيشِ عدلش خون تقوى ريختن ]
الخ ؛ آرزو و تمنّا بيان مىكند كه از خدا غير خدا خواستن و از خدا گريختن ، خون تقوى ريختن است .
قوله :
[ اين جهان دامست و دانهاش آرزو ] * واگريز « 2 » از دامها ، روى آر زو
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : دفع .
( 2 ) همان : در .