قوله :
گفت حقّ چشم خفاش بدسگال « 1 » * [ بستهام من ز آفتابِ بىمثال ]
الى البيتين « 2 » ؛ اى ، چشم معاند جمال پيغمبر و آل پيغمبر [ ع ] نتواند ديد . بر اين مناسبت اين داستان آورده كه عيبجويان خفاش طبيعت را محرومى ادراك جمال با كمال رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - و اهل بيت او [ ع ] ، بيشتر از رهگذر حفظ ناموس دنيوى باشد .
[ نكوهيدن ناموسهاى پوسيده را ] . . .
قوله :
اين بهانه هم ز دستانِ دليست * [ كه ازو پاهاىِ دل اندر گِليست ]
الخ ؛ يعنى ، به اين مىكرد بهانه ؛ دل تسلّى خود مىكند كه در ذكر ديگران مىتواند اوصاف تو را بيان كرد ، امّا نه همچنين است ؛ زيرا كه از شرح حالت تو ، پاى دل به گل فرورفته .
قوله :
[ الْغياث اى تو غياثَ الْمستغيث ] * زين دو شاخهء اختياراتِ خبيث
حاصل اين بيت و ابيات آينده آن است كه ، هرچه خدا ساز است ، جمعيتفزاست . و هرچه بنده به اختيار خود حواله كند ، بىتردّد نباشد و تردّد خرابى بارآرد .
[ مناجات و پناه جستن به حقّ ] . . .
قوله :
نفس را ز آن نيستى وامىكشى * [ زآنكه بىفرمان شد اندر بيهشى ]
خطاب به حقّ است و مراد آن است كه به مستى خمر يا به شغل ناپسنديده ، ديگر هر كه خود را بى خود كند و از هستى عارضى به اين وسيله رهايى خواهد ، حقّتعالى او را از آن بيخودى بيرون كشد و در ورطهء آن هستى عارضى بگذارد و به جرم نافرمانى روى او به جانب هستى باز آرد كه نتواند از آن گريخت . بر خلاف آن بيخودان و نيستشدگان
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : خصال .
( 2 ) مقصود بيت زير است :از نظرهاى خفاشِ كمّ و كاست * انجمِ آن شمس نيز اندر خفاست