قوله :
[ جنگِ فعلى هست از جنگ نهان ] * زين تخالف آن تخالف را بدان
تخالف در افعال ، دالّ است بر تخالف صفات .
قوله :
[ ذرّهاى كآن محو شد در آفتاب ] * جنگِ او بيرون شد از وصفِ [ و ] حساب
زيرا كه ذرّات عالم همه يا راه عداوت و مخالفت پيش گيرند و [ يا ] به تأييد الهى بر همه غالب آيند .
قوله :
چونكه هردم راهِ خود را مىزنى « 1 » * [ با دگر كس سازگارى چون كنى ]
اى ، تغيير راى مكن و راى ديگر را كه به منزلهء شخص ديگر است ، فرمان مىبر .
قوله :
نفىِ ضدّ كرد از بهشت آن بىنظير * [ كه نباشد شمس و ضدّش زمهرير ]
اشارت است به آيهء :
« لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً . »
« 2 »
قوله :
اين تخالف از چه آيد وز كجا « 3 » * [ وزچه زايد وحدت اين اعداد را ]
تا بيت چهارم « 4 » اثبات آن مىكند كه فرع هر چيز متّصف باشد به صفت اصل خود .
پس در بدن مخالفت ناچار باشد ؛ زيرا كه اصل بدن عناصر است و در آن مخالفت ، و در روح تخالف نباشد كه اصل روح ، نور عظمت و كبرياست و آن منزّه است از اختلاف و از وصل و فصل . پس جنگهاى انبيا كه موصوف به صفات روحانيند - فى الحقيقة - صلح باشد نه جنگ .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : مىزنم [ از جهت آنكه دو مصرع مقفّى باشند ، كنم كه از آن نسخهء قونيه است به كنى تغيير كرد ] .
( 2 ) الإنسان ( 76 ) آيهء 13 : « نه هيچ آفتابى مىبينند و نه سرمايى . »
( 3 ) در نسخهء ق : اين مخالف از چهايم اى خواجه ما .
( 4 ) مقصود ابيات زير است كه شارح آنها را نيز پيوست شرح خود كرده و آورده شد :زآنكه ما فرعيم و چار اضداد اصل * خوىِ خود در فرع كرد ايجاد اصل
گوهرِ جان چون وراىِ فصلهاست * خوىِ او اين نيست خوىِ كبرياست
جنگها بين كآن اصولِ صلحهاست * چون نبى كه جنگِ او بهرِ خداست
غالبست و چير در هر دو جهان * شرحِ اين غالب نگنجد در دهان