تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤

در سؤال آن سايل واعظ را كه مرغى بر ربض شهر نشسته . . .

اين حكايت متفرّع بر آن است كه جماد و نبات همه را چون رو به ترقّى است ، طالب حقّ را نيز متوجه تحصيل كمال بايد شد . و لهذا واعظ در جواب سايل گفت كه مرغ را چه رو و چه دُم ! هرچه سمت شهر باشد ، بهتر بود ؛ يعنى ، توجه به مرتبهء اعلى در كار است . قوله :
روح را تأثير آگاهى بوَد * [ هركه را اين بيش اللّهى بوَد ]
چه روح عام و چه خاصه - على قدر حال - آگاه باشد . قوله :
چون خبرها هست بيرون زين نهاد * [ باشد اين جانها در آن ميدان جماد ]
اى ، نهاد صور و اجساد كه تمامش آب و گل است . قوله :
جانِ اوّل مظهرِ درگاه شد * [ جانِ جان خود مظهر اللّه شد ]
اى ، جان عام تو چند راه يافت و جان خاصه از آن درگذشت و به توحيد مطلق پيوست . كنايه از آنكه ، اهل صورت بتمامه از توحيد اكتفا كردند به درگاه ؛ [ به درگاه ] رسيدن آسان و به شاه رسيدن مشكل ! قوله :
[ آن ملايك جمله عقل و جان بُدند ] * جانِ نو آمد كه جسمِ آن شدند « 1 »
آوردن جانِ نو ، كنايت از خلقت آدم است و جسم شدن ملايكه ، عبارت از اطاعت و فرمانبردارى است كه جسم در جميع امور تابع جان است . قوله :
آن بليس از جان از آن سر بُرده بود * [ يك نشد با جان كه عضوِ مرده بود ]
اى ، سر تافته بود . قوله :
[ جان نشد ناقص گر آن عضوش شكست ] * كان به دستِ اوست تواند كرد هست
اى ، جان در عضو شكسته اگر تصرف آن كار تواند در سر كرد . از اين مقوله مفهوم توان كرد كه اگر آدم شفاعت ابليس مىكرد ، مقبول مىشد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بدند .