قوله :
[ آبِ جيحون را اگر نتوان كشيد ] * هم ز قدرِ تشنگى نتوان بريد
اى ، شرح آن به قدر بيان بايد كرد .
قوله :
[ گر شدى عطْشانِ بحرِ معنوى ] * فُرجهاى كن در جزيرهء مثنوى
معانى مثنوى محيط است و الفاظ آن جزيره ، در احاطهء معانى درآمده . و فرجه ، كنايت از مطالعهء اين كتاب است به تأنّى و تأمّل تا تفرّج حاصل شود .
قوله :
مهرِ او « 1 » در جانِ تست و پندِ دوست * [ مىزند بر گوشِ تو بيرونِ پوست ]
خطاب با منجّم است ؛ كه محبّت ستاره در دل تو جا كرده و هرچند حقّ تعالى پند داده و از ضياى شمس و قمر اخبار نموده ، پندپذير نمىشوى .
قوله :
مثل نبْوَد ليك باشد آن مثال * تا كند عقل محمّد « 2 » را گسيل
اما بشر مثال است . چون بالا از ارادات ، تعبير به فكر كرده بود « 3 » ، عذر مىخواهد كه بدين دستور ، سخن راندن و مثال آوردن بنا بر ضرورت است كه عقل حمد گوينده و ستايشكننده را آن مثال خلاص كند از عجز در مراتب حمد و ثنا ، زيرا كه در غلبهء تزيد ، زبان عارف لال گردد و در مرتبهء تشبيه ، مجال سخن باقى بود . پس لفظ محمّد را به صيغهء فاعل بايد خواند و اين لفظ در تركيب مىتواند صفت عقل باشد و مىتواند مضاف اليه باشد ؛ بر هر دو تقدير معنى ظاهر است .
اما اگر از اين لفظ ، اسم مبارك حضرت مصطفوى ( ص ) اراده كرده باشد ، معنى چنين باشد كه ، به عقل محمّدى هيچ عقل نرسد ؛ پس مثل و مثال بايد ، تا طريق تفهم را بر عقل خير الانبياء بنا كند و خلاص سازد از اين انديشه كه مدركات خود را آن عقل بر عقول جزئيه چگونه واضح نمايد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : آن .
( 2 ) همان : مجمّد .
( 3 ) مقصود بيت پيشين است :فكر كو آنجا همان نورست پاك * بهرِ تست اين لفظ فكر اى فكرناك