تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
سوى كفر مىكشد ؛ چنانچه اين ذكر بالا گذشته . الحال مؤمن مىگويد كه ، مراد من از نفس و شيطان اختيارى است كه مختارى ؛ و به اختيار ، نفس و شيطان را مانع مىشوى و براى معيت حقّ عذر مىگويى كه اختيار دارم . قوله :
[ اختيار اندر درونت ساكنست ] * تا نديد او يوسفى كف را نَخَست
اى ، اختيار تو تا مرغوب و مطلوب نفس هوا را نديد ، فريفتهء آن نگرديد ؛ چون دواعى نفس را ادراك كرد ، هوش رفت . قوله :
[ ديو گويد اى اسير طبع و تن ] * عرضه مىكردم نكردم زور من
موافق مضمون آيهء :
« وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ . »
« 1 » قوله :
در خِرَد جبر از قَدَر رسواترست * [ ز آنكه جبرى حسِّ خود را منكرست ]
الخ ؛ توضيح قدرى ترجيح به آن مىفرمايد كه ، حسّ جبرى گواهى به اختيار او مىدهد كه بىاختيارم و قدرى ادراك اين معنى مىكند كه اختيار ؛ لهذا حسّ خود را دليل مىسازد بر ثبوت اختيار . قوله :
منكرِ فعلِ خداوندِ جليل * [ هست در انكارِ مدلولِ دليل ]
يعنى ، قدرى كه منكر فعل حقّ است ، فعل بنده را مخلوق حق نمىداند و گويد كه حق را در فعل بنده هيچ دخل نيست هرچند طلاى مذهب [ . . . ؟ ] اما انكار امر محسوس آرى ، عقيده لازم نيايد ؛ زيرا كه فعل حق معقول است ، نه محسوس . پس چيزى زيادتى كند بر انكار قدرى كه جبرى محسوس به انكار كند و قدرى معقول را ؛ مثلا حال قدرى منحصر دود باشد و نار را انكار كند و اين انكار كه دود هست بىآتش نيست و دليل هست و مدلول نيست ، نور شمع هست و شمع نيست . از قدرى نالايق و نامعقول محض است اما انكار محسوس نيست بلكه معقول است و حال چيزى به شخصى ماند كه نار را بيند و گويد نار نيست ؛ حتى دامنش از آتش بسوزد و سوختن دامن را از آتش نداند و شك
هامش
( 1 ) ابراهيم ( 14 ) آيهء 22 : « و برايتان هيچ دليل و برهانى نياوردم جز آنكه دعوتتان كردم شما نيز دعوت من اجابت كرديد ؛ پس مرا ملامت مكنيد ، خود را ملامت كنيد » .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 716 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى