تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
نمايد ؛ زيرا كه ضدّ احتراز كند . پس عاشق كه پردهء عشق است ، زهر بود .

[ رفتن آن شيخ در ] . . .

قوله :
كيست اينجا شيخ اندر بندِ تو * [ من نديدم نرگدا مانندِ تو ]
امير مىگويد كه اى شيخ ، اينجا معتقد [ ؟ ] تو نيست . قوله :
تا تو باشى در حجابِ بو الْبشر * [ سرسرى در عاشقان كمتر نگر ]
اى ، حجاب بشريت . قوله :
نور چشمى كه به روز استاره ديد * [ آفتابى چون ازو رو دركشيد ] ؟
اى ، ابو على سيناست كه حسّ باصرهء او در روز ، عطارد مىديد و جرم عطارد از اجرام كواكب [ ؟ ] اما آفتاب روشن عشق . قوله :
وقتْ نازك گشته « 1 » و جان در رصد * [ با تو نتوان گفت آن دم عذرِ خَود ]
اى ، فرصت آن‌قدر نيست كه عذر گدايى جز خواستن خود را شرح و بسط از تو توان خواستن . قوله :
نى « 2 » گمانى برده‌اى تو زين نشاط * [ حَزم را مگذار مىكن احتياط ]
الى البيتين « 3 » ؛ شيخ مىگويد كه جز عذر خواستن در كار نيست . از جهت آنكه تو را آن است كه از براى نفس و نشاط طبع ، گدايى را پيشهء خود ساخته‌ام و حال نه اين‌چنين است ؛ چون حزم و احتياط تو را بر اين گمان داشته ، از حزم بازنمىدارم تو را . ليكن حزم بر سه قسم است : واجب ، مثل بدگمانى در حقّ كافر و جابر ؛ و جائز در وقوع و عدم امرى كه مسلمان فاسق از آن خبر دهد ؛ و ممتنع و مستحيل ، مثل بدگمانى در
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : باشد . ( 2 ) همان : نه . ( 3 ) مقصود بيت ياد شده و بيت زير است :واجبست و جايزست و مستحيل * اين وسط را گير در حزم اى دخيل