نيست كه انكار بدتر از آن انكار باشد . مطلب مولوى اقامت مثال است ؛ نه آنكه فعل بنده .
اما اول به دود تشبيه كند ، اقرار دهند و عناد در تشبيه لازم آيد .
قوله :
آن بگويد دود هست و نار نى * [ نورِ شمعى بى ز شمعى روشنى ]
يعنى ، قدر چنين مىگويد .
قوله :
وين همىبيند معيّن نار را * [ نيست مىگويد پىِ انكار را ]
يعنى ، « جبرى مجوس هذه الامّة » . « 1 »
قوله :
حسّ را حيوان مُقرّست اى رفيق * ليك ادراكِ [ دليل ] آمد دقيق
اى ، بر جبرى ادراك دليل و اثبات حسّ سوار گشته .
[ درك وجدانى چون اختيار ] . . .
قوله :
احتمال عجز از حقّ راندى * [ جاهل و گيج و سفيهش خواندى ]
خطاب با جبرى است كه نفى اختيار كند از غير ، تا عجز حقّ تعالى لازم نيايد . چنانچه تفصيل اين اجمال در تقرير مغ كه بالا ذكر يافت ، بر تو واضح گشت .
[ حكايت هم در جواب جبرى و اثبات اختيار ] . . .
قوله :
اختيارات اختيارش هست كرد * [ اختيارش چون سوارى زيرِ گرد ]
اى ، اختيار بنده صورتى است كه به معنى اختيار حقّ تعالى قيام دارد . و معنى در تحت صورت پنهان باشد [ مثل ] سوار در گرد .
قوله :
اختيارش اختيارِ ما كند * [ امر شد بر اختيار « 2 » مُستَنَد ]
هامش
( 1 ) ظاهرا شارح يا كاتب ، سهو كردهاند كه به جاى القدرية ، جبرى نوشتهاند . نك : احاديث مثنوى ، ص 175 .
« اهل قدر ، گبرى اين امّتند . »
( 2 ) در نسخهء ق : اختيارى .