مفسّران تأويلات كردهاند كه تأويل اين خواهد بود كه عقل آن جناب را در معرفت الهى تصديق كامل بود . پس كوكب را ربّ گفتن از قبيل آن است كه صورت هم به نظر درآيد و وهم را در جنب عقل چه وجود ! امّا اين تأويل در تفاسير مشهور به نظر درنيامده : از كلام مولوى مفهوم مىشود و صاحب گلشن راز اشارت بدين معنى مىكند و مىگويد :
ستاره با مَه و خورشيد اكبر * بوَد حسّ و خيال و فهم انور « 1 »
قوله :
كس نداند روسپى زن كيست آن * [ آنكه داند نيستش بر خود گمان ]
ضمير آن به جانب وهم راجع است . يعنى ، حقيقت وهم را هيچكس بواجبى نمىداند و كسى كه مىداند بر خود گمان وهم نمىبرد و اين خفاست . اى ، ابيات ما تقدّم و اين بيت ، مقولهء روباه است . خاطرنشين خر مىكند كه طلسم را بنياد نو كرده و نمىتواند از آن برآمد ؛ زيرا كه وهم خود را وهم نمىداند .
[ آمدن شيخ بعد از چندين سال ] . . .
قوله :
[ انبيا هريك همين فن مىزنند ] * خلقْ مفلسْ كديه ايشان مىكنند
جامهء خلايق از دولت نامى كه معرفت شد چون نصيبه ندارند ، مفلساند .
قوله :
اقرضوا اللّه اقرضوا اللّه مىزنند * بازگون بر انصُروا اللّه مىتنند
قرض و نصرت خواستن انبيا از بندگان به ظاهر گرفتن باشد ، اما فى الحقيقة بخشيدن است ؛ چنانچه زمين تخم مىگيرد و انبارها مىبخشد .
قوله :
زهرِ دَد باشد شكرريز خِرَد * [ ز آنكه نيكِ نيك باشد ضدّ بد ]
وانكى عشق است انجام خوردانه و شاد نيست [ ؟ ] لهذا مولوى آن را شكرريز خرد نصيب كرد و هرچه كلّ و جزو در اشياى دين گرداند ضدّ جنونيت باشد و حيوان را زهر
هامش
( 1 ) بيت 190 ، تصحيح احمد مجاهد ، محسن كيانى ؛ نشر : ما و منوچهرى [ لازم به يادآورى است كه در اين نسخه به جاى « فهم » ، « عقل » آمده است ] .