نصوح را در يك بيخودى رو داد .
[ تشبيه كردن قطب كه عارف ] . . .
قوله :
روبهانه باشد آن صيد مُريد * [ مرده گيرد صيد كفتار مَريد ]
الى البيتين « 1 » ؛ صيد شيرانه كار مريد كه خدمت مىكند تن دادن كه منكر قطب است كفتار مراد خواست كه صيد و شكار او مرده و مردار است ؛ زيرا كه غير اين كار صيدى به دام او نيفتاد و اين كار حكم صيد مرده دارد . امّا بر همان صيد مرده كه انكار باشد ، اگر قطب به لطف نگاه كند زنده مىگردد ؛ يعنى ، به اقرار بدل مىشود و اى ، آنكه عقل او يادبود و از اين عقل ، عقل جزوى مراد است . در ابيات آينده نيز عقل جزوى را ذكر مىكند ؛ زيرا كه عقل كلّى هرگز مغلوب نفس نگردد .
[ مَثَل آوردن اشتر ] . . .
قوله :
عقل جزوىاش نر و غالب بوَد * [ نفسِ انثى را خِرَد سالب بوَد ]
يعنى ، خنك و آسوده آن كسى كه عقل جزوى او غالب و نر باشد . و نفس اين را خبر دارد كه همان جزوى باشد ، سلب كند و مردود گرداند .
قوله :
حملهء ماده به صورت هم جريست * [ آفتِ او همچو آن خر از خريست ]
حاصل آنكه ، عقل جزوى اگر نر شود ، كار نفس را تمام مىكند و اگر ماده بماند ، هم حمله بر نفس مىآرد ؛ اما نه حملهاى كه به كار آيد .
در حكايت آن مخنّث و پرسيدن لوطى « 2 » . . .
در اين سرخى مولوى متمسّك شدهاند به آيهء قرآن كه ميل آوردن به چيزى كه ذكر آن
هامش
( 1 ) مقصود ابيات زير است :مرده پيشِ او كَشى ، زنده شود * چرك در پاليز روينده شود
گفت روبَهْ شير را خدمت كنم * حيلهها سازم ز عقلش بركَنَم( 2 ) شارح اين داستان را بدون آنكه بيتى را گزارش كند ، تنها به توضيح كلّى آن ، در چند سطر پرداخته و از آن گذشته كه براى تفهيم ، چند بيت آغازين آن آورده شد :كَندهاى را لوطيى در خانه برد * سرنگون افگندش و در وى فشرد
بر ميانش خنجرى ديد آن لعين * پس بگفتش بر ميانت چيست اين
گفت آنكه با من ار يك بدمَنِش * بد بينديشد ، بدرّم اشكمش . . .