تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
طمع مغز ، آن بانگ را بشنود و بدان التفات نمايد « 1 » . به چنين استماع ، حكايت اخذ معانى باشد . وجه مناسبت اين داستان بما قبل ، پيشتر مولوى خود خواهند گفت .

[ در بيان كسى كه سخنى گويد ] . . .

قوله :
عشق را پانصد پَرست و هر پرى * [ از فرازِ عرش تا تحت الثّرى ]
حقّ - جلّ و علا - را هزار و يك نام است . يك نام ذات است كه تعبير از آن به عشق [ شود ] و ديگر اسماى صفاتى كه پانصد جمالى و پانصد جلالى است . چون جلال و جمال - معا - تصوّر نباشد ، سير عارف گاه به طرف اسماى جمال واقع شود و گاهى به طرف اسماى جلال ؛ و هر دو تقدير ، نظر او از پانصد تجاوز نبيند . بر اين علاقه پرهاى عشق را حصر كرده در عدد پانصد ؛ و اللّه اعلم بحقيقة الحال . قوله :
اين قُش و دُش چيست « 2 » جبر و اختيار * [ از وراىِ اين دو آمد جذبِ يار ]
قش ، فربهى ؛ دش ، خود را آراستن . اى ، جبر و اختيارى كه متكلّم از آن بحث كند در حذر طلبى به كار عشق نيايد ؛ پروانه را در سوختن نه جبر است و نه اختيار . چنانچه رسول خدا فرمود : « نعم العبد صهيب لو لم يخف اللّه لم يعص « 3 » » يعنى ، عدم تعرّض به عصيان ذاتى و طبيعى صانعيت است و كار او از جبر و اختيار بيرون رفته .

[ يافته شدن گوهر ] . . .

قوله :
[ آن نصوحِ رفته بازآمد به خويش ] * ديد چشمش تابشِ صد روزه « 4 » پيش
از روزه ، صوم خواسته . يعنى ، تابش و نورى و صفاتى كه صائم را از صد صوم خواسته شود ،
هامش
( 1 ) شارح بدون آوردن ابيات پيشين ، بيت ياد شده را گزارش نموده كه بدون آن ابيات ، درك معنى اندكى دشوار مىنمايد ؛ لذا آن ابيات براى روشن‌تر شدن مطلب آورده شد :گر تو خود را بشكنى مغزى شوى * داستانِ مغزِ نغزى بشنوى جوز را در پوستها آوازهاست * مغز و روغن را خود آوازى كجاست دارد آوازى نه اندر خوردِ گوش * هست آوازش نهان در گوشِ نوش( 2 ) در نسخهء ق : هست . ( 3 ) نك : قاموس الرّجال ؛ ج 5 ، ص 518 . « بهترين بنده صهيب است ؛ اگر از خداوند نترسد ، بازهم گناه نمىكند . » ( 4 ) در نسخهء ق : روز .