قوله :
[ شاه را غافل مدان از كارِ كس ] * مانعِ اظهارِ آن حلمست و بس
ضمير آن ، به جانب تهمت راجع است .
قوله :
[ خونبهاى جرمِ نفسِ قاتله ] * هست بر حلمش ديت بر عاقله
مهتر قوم را عاقله گويند . اگر از قوم ، شخصى به سهو و خطا شخصى را بكشد ، بركشنده قصاص نباشد ؛ بر مهتر قوم لازم است كه اداى دين كند . حاصل معنى آنكه ، خونبهاى جرم نفس ثابت است بر حلم الهى ؛ چنانچه دين بر عالم ثابت است .
قوله :
ساقىِ حلم ار نبودى بادهريز « 1 » * [ ديو با آدم كجا كردى ستيز ]
يعنى ، آدم بر حلم و عفو حقّ تعالى مغرور شد و ديو فرصت يافت و باد ستيز درآمد .
قوله :
گاهِ علم آدم ملايك را [ كه ] بود * [ اوستادِ علم و نقّادِ نقود ]
الى البيتين « 2 » ؛ آدمى كه هنگام عرض علم و دانش ملايك را استاد بود ، چون در بهشت از بادهء حلم الهى نيست گرديد ، مغلوب شيطان شد .
[ تعجيل فرمودن پادشاه اياز را ] . . .
دست در كرده درون آبِ جو * [ هريكى ز ايشان كلوخِ خشك جو ]
اياز مىگويد كه ، ظنّ تقصير در حقّ من بدان ماند كه خواهند از ميان آبِ جو كلوخ خشك بيرون آرند و اين محال باشد .
قوله :
گرنه خوشآوازىِ مغزى بوَد * [ ژَغژَغ آواز قشرى كى شْنود ]
در وقت شكستن جوز بانگى برآيد و آن بانگ مطلوب ، شكنندهء جوز نباشد ؛ بلكه به
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : گرنه ساقى حلم بودى بادهريز .
( 2 ) مقصود بيت زير است :چونكه در جنّت شرابِ حلم خَورد * شد ز يك بازىِ شيطان روىْزرد