قوله :
شد ز ديدِ لبّ جملهء تن طمع * [ خوار و عاشق شد كه ذلّ من طمع ]
الى البيتين « 1 » ؛ قول حضرت امير است كه فرمود : « ذلّ من طمع و عزّ من قنع « 2 » . » معنى اين قول مولوى از اين قرار بيان مىفرمايد كه ، هركس لبّ و حقيقت را ديد ، تمام تن و جمله بدن او عاشق و طامع آن لبّ حقيقت گرديد . نتيجهء طمع ، خوارى و مذلّت است . پس مراد حقيقتبين را از خوارى تن و مذلت بدن ، چاره و گريز نباشد . هركس آن لبّ حقيقت را مشاهده نكرد و به تن قانع شد ، در دنيا عزّت يافت ؛ زيرا كه نتيجهء قناعت آخرت است . پس ناچار تنپرور در دنيا عزيز نباشد .
و حاصل اين كلام آنكه ، طمع در تحصيل كمال و حسن مآل اگر تو را خوار گرداند ، آن خوارى عين عزّت است و قناعت در مرتبهء تنپرورى اگر عزيز سازد ، آن عزّت عين مذلّت . بر خلاف طمع و قناعت در امور دنيا كه اينجا از خوارى طمع بايد گريخت و در قناعت بايد آويخت . محصول حاصل آنكه ، كار دنيا به عكس كار آخرت است ؛ و السّلام .
قوله :
[ هستِ مطلق كارسازِ نيستيست ] * كارگاه هست كُنْ جز نيست چيست ؟
يعنى ، صانع از كارخانهء عدم صور اشيا بيرون مىآرد ؛ پس هست از تحصيل نيستى نبايد بازداشت .
قوله :
اى برادر موضع « 3 » ناكشته باش * كاغذِ اسپيدِ نابنوشته باش
يعنى ، فكر و اراده به خود راه مده ؛ منتظر ارادهء اللّه باش .
قوله :
تا مشرّف گردى از « نون و القلم » * [ تا بكارد در تو تخم آن ذو الكرم ]
اى ، رموز و اشارت ؛ كه از اياز ، مرد خدا مراد است .
هامش
( 1 ) مقصود بيت ياد شده و بيت پس از آن است :چون نبيند مغز قانع شد به پوست * بند عزّ من قنع زندان اوست( 2 ) « هركه آزمندى كرد ، خوار گرديد و هركه سازگارى كرد ، ارجمند گرديد . »
( 3 ) در نسخهء ق : تو برادر موضعى .